شاعری که زود...

فکر می‌کنم سال ۷۸ بود که داشتم مجموعه‌ای از اشعار شاعران دانشجو را برای چاپ آماده می‌کردم. در میان اشعاری که به دستمان رسیده بود اثری هم از یک شاعر ۱۷ ساله‌ی قمی وجود داشت که به نسبت سن شاعر بسیار قوی بود. دو دل بودم. از یک طرف احتمال بسیار می‌دادم (تقریبا مطمئن بودم) که شاعر دانشجو نیست و از طرف دیگر قوت شعر و انگیزه‌ی شاعر از ارسال شعر حذف آن را دشوار می‌کرد. با دوستان دیگر مشورت کردم نظرشان چاپ آن اثر بود  و گفتند انشاا.. تا موقع چاپ کتاب شاعر محترم در کنکور قبول می‌شود و دانشجو می‌شود. خوشبختانه ایشان در رشته‌ی مهندسی عمران پذیرفته شدند

دنیا به دور شهر تو دیوار بسته است

هر جمعه راه سمت تو انگار بسته است

کی عید می رسد که تکانی دهم به خویش؟

هر گوشه از اتاق دلم تار بسته است...

بیت آخر شعر خیلی عجیب بود غافلگیر کننده بود و ضربه می‌زد. شاید یکی از دلایل من برای برگزیدن آن اثر همین بیت بود:

می ترسم آخرش تو نیایی و پُر کنند:

در شهر شاعری ز جهان بار بسته است

نام شاعر خانم نجمه‌ی زارع بود اسمش در ذهنم مانده بود.  گاهی از استاد مجاهدی که اهل قم بودند احوالشان را می‌پرسیدم و از دور از مطالعه‌ی شعرهایش و روند رو به رشدش لذت می‌بردم. تا اینکه سال ۸۳ از ایران آمدم و ارتباطم با مجموعه‌ی دوستان کمتر شد.

۲-مدتی پیش در یکی از وبلاگها غزل قشنگی خواندم. اسم شاعر را جستجو کردم: نوشته بود زنده یاد نجمه‌ زارع ! شگفت زده شدم. جستجو کردم و فهمیدم که این شاعر نوشکفته که امید بسیاری به او بود  روز شنبه 31 شهریور سال 1384 بعد از یک هفته بیهوشی در بیمارستان آیت الله گلپایگانی قم جهان را بدرود گفته...

۳- دنبال شعرهایش می‌گشتم فهمیدم که همسرش مجموعه‌ای از غزلهایش را با عنوان عشق قابیل است چاپ کرده. چیزی که مرا میخکوب کرد مرگ‌آگاهی شاعر بود و اینکه انگار انتظار مرگ را می‌کشیده. به این غزل نگاه کنید:

بعید نیست سرم را غزل به باد دهد

و آبروی مرا در محل به باد دهد

بعید نیست و بگذار هرچه می خواهد

قبیله ام به دروغ و دغل به باد دهد

زبان سرخ و سرسبز و چند نقطه ...، مرا

دو صد کنایه و ضرب المثل به باد دهد

قفس چه دوره ی سختی ست ، می روم هرچند

مرا جسارت این راه حل به باد دهد

...

چقدر نقشه کشیدم برای زندگی ام

بعید نیست که آن را اجل به باد دهد ....

چند شعر دیگر از ایشان

/ 10 نظر / 10 بازدید
حسین

بسیار تاثرانگیز بود. خدایش بیامرزاد

marg payane kabootar nist....

غریب آشنا

خدایشان بیامرزاد. ممنون از این پست زیبا.

امین

سلام. قضا و قدر چه بازی عجیبی دارد. خداوند غریق رحمتشون کنه.

زهرا

سلام استاد. واقعا بعد از خواندن این مطلب حال خوبی ندارم...

از سیاتل

از همان شاعر (ره) منقول است که: عاقبت یک روز با طرزِ عجیب و تازه‌ای می‌کُشم خود را و سرفصلِ خبرها می‌شوم با مطالعه چند شعر دیکر ایشان دیدم که علی رغم تعهد خوب اخلاقی و مذهبی ایشان مرگ را تاریک می بینند مقداری و غالب شعرهایشان غمگین است. اما نه غمی که شیرین باشد.

س. ص. خ.

سلام استاد مطلب زیبایی بود... ولی آیا واقعا مرگ برای همه ما روشنه؟ یادتون هست که قرار بود در مورد چند شعر بنویسید؟

از سیاتل

با سلام در تارنمای ادبستان هم یک مجموعه از اشعار ایشان هست که شامل 36 غزل و یک مثنوی می شود. http://www.iranpoetry.com/archives/000763.php#more

بهشت دل

از مشارکت دوستان در این بحث متشکرم و قصد ناراحت کردن دوستان را نداشتم. علاوه بر یاد مرگ در این نوشته می‌خواستم به مرگ‌آگاهی شاعر اشاره کنم یعنی اینکه شاعر می‌دانسته که می‌میرد. دوست دیگری هم داشتیم که در 17 سالگی شعر تکان دهنده‌ای سرود: این را برای سنگ مزارم سروده‌ام این را برای آخر کارم سروده‌ام و چند روز بعد در یک تصادف جان باخت و همه را مبهوت کرد..

مریم

چقدر عجیب بود. البته به نظر من کسی که اونقدر هوشیار هست که از یک چیزی مثل مرگ خودش آگاه می شه یا حسش می کنه نباید خیلی هم غمگین باشه. ولی به نظرم شعرهاش اکثرش خیلی غمگین بود و همش توش رفتن بود. به هر حال شاید شاعرها دنیاشون متفاوته