کشتی نجات

دارم به همین موضوع فکر می‌کنم که شاید صد بار شنیدیم. کشتی نجات

و بعد صحنه‌های این سفر ۳۰ روزه از مکه تا عاشورا توی ذهنم مرور می‌شه. مسلم رو فرستاد به کوفه... به حبیب نامه نوشت... در چشمهای حرّ نگاه کرد. زهیر رو برد توی خیمه‌ی خودش

امسال به طور خاص دارم به زهیر فکر می‌کنم: زهیر عثمانی بود و حسینی شد...

/ 7 نظر / 7 بازدید
کعب

کعب.جوانی که با دوستانش در کوچه ايستاده بود.اميرالمومنين(عليه السلام)با چند تن از یارانشان از کوچه رد می شدند.به اما م بی ادبی و جسارت کردند و طعنه ای زدند.اصحاب عصبانی شدند.و گفتند انها را بگيريم و بزنيم....حضرت فرمودند نه اين کارها از رسوم جاهليت است بياييد برويم.همه راه افتادند اما ديدند يکی از اصحاب نمی ايد.فرمودند:چرا نمی ايی؟گفت:من ناراحتم.نمی توانم تحمل کنم.فرمودند:بيا برويم.پرسيدند:چرا؟گفت: پسر من بين اينهاست.نمی توانم بيايم.حضرت فرمود:می خواهی درست شود؟گفت:چرا نمی خواهم من دارم می سوزم که بچه ام اينگونه است.فرمودند صدايش کن.کعب جلو امد و کسی نفهميد بين انها چه گذشت و چه گفتند و چه شنيدند.فقط ديدند يک لحظه اين دو نگاه به هم دوخته شد.وکسی که امروز دارد به اميرالمومنين طعنه می زند چند سال بعد جزء شهدای کربلا می شود. صوفی مجلس که دی جام و قدح می شکست دوش به يک جرعه می عاقل و فرزانه شد امام حسين يک گوشه ی چشم هم به من بکنيد. يا حق . التماس دعا

عادل

پيام قبلی از من بود يادم رفت بنويسم.

يکتار

سلام علیکم .......روزی که به خانه ی شما پای نهادم در حالی که دوان دوان از این خانه به آن خانه می رفتم به دنبال ((حقی)) بودم که به دنبالم می دوید و من گمان می کردم باید او را در آنچه پیش رو دارم ببینم و غافلانه و جاهلانه در تلاش بودم چشمانم را به جلو خیره نگاه دارم ....... من می دویدم و او پشت سر من . اما مهر او از هر مهربانتری افزون بود . اگر به منزلی به خطا وارد می شدم دستم می گرفت و می گفت اینجا نه ! از اینجا بیرون بیا ! اینجا جای تو نیست ! مرا به منزلی که خودش دوست داشت می برد و در آنجا تمکینم می داد .......

يکتار

نام (( هفتاد و دو تار )) بر من نهاد و خانه ای آبی رنگ برایم ساخت تا آرام دلم باشد . در جای جای این غار تنهایی بارها و بارها به استغاثه ندایش می کردم . طنین صدایم می پیچید و بر خودم باز می گشت و می دانستم .... خوب می دانستم که دارم خودم را صدا می کنم ................... از مدینه ام سفر را آغاز کردم تا رسیدم به (( عاشورا )) و امروز هفتاد و دو تار وجودم چون هفتاد و دو یار حسین به (( حریت )) رسیدند و امروز روز پایان (( من )) است و امروز (( یکتار )) شدم و می روم و می روم و می روم و ((( بر هر چیزی مهر (( هالک )) زده اند مگر وجه او ))) ...... برای من عزیز بودید و هستید و خواهید ماند . پیوسته یادتان دعایتان خواهد بود . پیوسته یادم دعایم باشد . تمام شد

الهه

چه با حال من چرا امسال اصلاْ‌ فکر نمی کن

بهشت دل

ديشب بحث خوبی با رفقا درباره ی زهير داشتيم. چرا بايد زهير در کربلا حاضر باشد؟ برای مقابله با همان دليل که آب را بر حسين و اصحاب او بستند. خيلی چيزهای تازه ياد گرفتم. چرا زهير در سخن گفتن پيشقدم می شود؟ چرا بيشتر از هر صحابه‌ی ديگر با ياران يزيد بحث می کند....

عليرضا

سلام. يادتون مياد توی اون جلسه خودماني وقتی سخن از زهير شد فرموديد اگر جمعتان خاص تر بود ميگفتم که چه ميان زهير و امام گذشت؟ و من از همان روز هر وقت يسادم می آيد دوست دارم بدانم که استاد چه را ميخواست بگويد که جمعی خاص را ميطلبيد...