جامی از آشفتگی

تیغ بر قلبم بزن تا سرکشد فوٌاره ها

تا ببینی عاشقی جاریست در دل-پاره ها

من که تسلیم توام این خشم آتش زاده چیست؟

چند عاشق دیده ای در نسل انسان-واره ها؟

در قفس انداختی از باغ دورم ساختی

مرغ دل می پژمُرَد بردار این دیواره ها

رازداری نیست تا با او بگویم آنچه هست

سوختم من سوختم در بین این بیچاره ها

خلوتی خوش داشتم این عقل سرکش فاش کرد

پای دل رهوارتر می آمد از این باره ها

جامی از آشفتگی می خواهم ای کاشانه سوز!

ای خوشا در شهر عشقت حال آن آواره ها

/ 2 نظر / 12 بازدید
72 تار!

در میان اشعار کمی که از شما دیده یا شنیده ام شکواییه های شما بیداد می کند.....خیلی لطیف و زیبا هستند.................راستی ۱ شنبه شب را در ثبت خاطرات ------ رقص ۷۲ تار------نامیدم....چه فرخنده شبی.......که در آن ظلمت شب.....................برای من چون خوابی شیرین گذشت...........باور نکردنی....شگفت.......یا شاید تکرار نا شدنی........سرسبزترین بهار تقدیم تو باد.......................................

دون

ایولا . . .ایولا . . .