از تو می‌خواهم بگویم تا ابد

خدا مرا به شهری آورد که هیچ سابقه‌ای در آن ندارم. اینجا مرا نمی‌شناسند، حرفهایی می‌زنند که دل آبگینه وار مرا می‌شکند، خوبی می‌کنی اما بدی می‌بینی. اینجا مدار صفر درجه است. اینجا نه رفیقی هست که همصحبت لحظه‌های دلتنگی باشد نه امامزاده‌ای که خلوتگاه بی‌کسی.
شاید یادداشت قبلی معدود دوستان باخبرم را ناراحت کرده باشد گفتم به جای ویرایش، شعر دیگری بنویسم که تلافی آن یادداشت و نیز این تأخیر طولانی را کرده باشد

می‌رسد از هر کجایم بوی عشق
جاریم هر روز و شب در جوی عشق
شستشو در شطی از دل کرده‌ام
تا تو را آهسته حاصل کرده‌ام
عاشقت سرمایه‌ای جز دل نداشت
کلبه ویران دل قابل نداشت
روز و شب افتاده‌ام دنبال تو
هرچه دارم یا ندارم مال تو
از تو می‌خواهم بگویم تا ابد
حاجتم این است یا مولا مدد

ای خیالت شعله‌ها در من زده
یاد تو درد مرا دامن زده
خلوتم از نور تو روشن شده
بر تنم عشق تو پیراهن شده
ای تمام خاکها فرزند تو
خاک و باد و آب خویشاوند تو
کوچه‌ها با نام تو خو کرده‌اند
با طنین گام تو خو کرده‌اند
نخلها بی‌تاب اصوات تواند
تشنه یک شب مناجات تواند
ای انیس هر شبت دلواپسی
رهنورد کوچه‌های بی کسی
بار رنج بی‌کسان بر پشت تو
حلقة ایثار در انگشت تو
روشن از نور تو شد ادراک ما
گل شد از باران عشقت خاک ما

/ 6 نظر / 14 بازدید
حافظ

روندگان طريقت ره بلا ورزند/رفیق عشق چه غم دارد از نشیب و فراز........................................................

احمدزاده

استاد . . . من . . .

من

خدا شما را به شهری آورد تا بانی روشنی وجدانهای خاموش و شادی روانهای بیدار باشید . عسی ان تکرهوا شیئا و یجعل.............................. من این نعمتش را هیچ گاه فراموش نمی کنم..........

صادق

سلام . شعر خيلی قشنگی بود از معدود شعر هايی که در بلاگ های دوستان هستند و آدم رو وادار ميکنند تا آخر بخونه و حتی چند بار از خوندن اون لذت ببره.درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد.

صنم

غم غریبی وغربت چو بر نمی تااابم به شهر خود روم وشهریار خود باشم

صنم

شعر زیباست این بیتش عالیه ای انیس هرشب دلواپسی رهنورد کوچه های بی کسی بار رنج بی کسان برپشت تو حلقه ی ایثار در انگشت تو