من لشکرم خداست

باران می گرفته، به ساغر چه حاجت است؟
دیگر به آب زمزم و کوثر چه حاجت است؟

آوازۀ شفاعت ما، رستخیز شد
در ما قیامتی ست، به محشر چه حاجت است؟

کی اعتنا به نیزه و شمشیر می کنیم؟
ما کشتۀ  توایم، به خنجر چه حاجت است؟

بی سر دوباره می گذریم از پل صراط
تا ما بر آن سریم، به این سر چه حاجت است؟

بسیار آمدند و فراوان، نیامدند
من لشکرم خداست، به لشکر چه حاجت است؟

بنشین به پای منبر من،  نوحه خوان، بخوان!
تا نیزه ها به پاست،  به منبر چه حاجت است؟


در خلوت نماز، چو تحت الحَنَک کنم
راز غدیر گویم و شرح فدک کنم

علیرضا قزوه

/ 3 نظر / 32 بازدید
غريب آشنا

گاه با خود ميانديشم تاريخ مردان آزاده آزرده ز مردمان چه بسیار به خود دیده...

میم

جان پرور است قصه ارباب معرفت رمزی برو یپرس، حدیثی بیا بگو

يه آشنای قديمی

گرت چو نوح نبی صبر هست در غم طوفان بلا بگردد و کام هزار ساله بر آيد