۳- زهیر بن قین: سیاره به مدار باز گشته

 

داستان پیوستن زهیر به امام از صحنه های زیبای عاشوراست. ظاهرا زهیر هم سن و سال امام بوده، بعضی ها گفته اند هم بازی دوران کودکی امام بوده.

زهیر مرد جنگاور و شجاعی بوده و در جنگهای زمان خلفا (فتوحات اسلامی) حضور داشته. گفته اند که بعد از قتل عثمان خلیفه سوم، به امام علی نپیوست. شاید به همین دلیل در دوران امام علی نامی از او نمی بینیم.

از اقبال بلندش در سال ۶۰ هجری به سفر حج  رفت و در مسیر بازگشت با کاروان امام هم مسیر شد اما با فاصله حرکت می کرد و خودش را نشان نمی داد. خوش نداشت که نگاهش به نگاه امام بیفتد. تا اینکه در یکی از منازل بین راه کاروان او و امام در یک جا توقف کردند. زهیر و یارانش مشغول غذا خوردن بودند که قاصد امام  به خیمه زهیر وارد شد و گفت امام زهیر را دعوت کرده. ابو مخنف تاریخ نویس عاشورا از قول راوی داستان می گوید:  "در این وقت هر کدام از ما هرچه د ردست داشت انداخت کانّ علی رئوسنا طیرا گویی پرنده بر سر ما نشسته بود" یک دفعه دُلهَم همسر زهیر بهت و سکوت را شکست و به زهیر گفت: پسر رسول خدا تو را می خواند اما تو نزد او نمی روی؟ برخیز و برو!

زهیر وقتی می رفت چهره اش گرفته بود اما وقتی برگشت (جاء مستبشرا قد اسفر وجهه) شاد بود، گل از گل اش شکفته بود. دقایقی بعد کاروان زهیر با کاروان امام یکی شد. کسی به درستی نمی داند امام با زهیر چه گفت اما هر چه بود این سیاره دوباره به مدار خود بر گرد خورشید برگشت. از این جا به بعد بارها نام زهیر را در رخدادهای عاشورا می بینیم و کلام استوارش را می شنویم.

روز عاشورا زهیر فرمانده جناح راست سپاه کوچک امام بود. او و حرّ پشت به پشت هم نبرد می کردند و سپاه دشمن را می شکافتند تا اینکه حر شهید شد. زهیر قبل از آخرین نبرد برگشت به سمت امام، انگار آمده بود وداع کند و شعری خواند:

فدتک نفسی هادیا مهدیا
الیوم القی جدک نبیا.
وحسنا والمرتضی علیا
وذا الجناحین الشهید الحیا.

جانم فدایت باد! تو هدایت شده و هدایت کننده ای

امروز جد تو پیامبر و علی و حسن و آن شهید زنده صاحب دو بال (جعفر بن ابی طالب) را ملاقات خواهم کرد.

جنگید و بر رمین افتاد و بر زانوی امام جان داد

/ 7 نظر / 42 بازدید
رهگذر

دنبال یکی از شعرهای قیصر می گشتم که اتفاقی سر از کوچه ی شما در آوردم. جالب بود مطالبتون. البته کلی دیدم. یاد شخصیت ارمیا افتادم در کتاب بی وتن. اونجوری که نیستین؟آره؟

saeed

salam...dast marizad..ba deleman harf zadeed...

رهگذر

ارمیا هم همچین بچه مثبت نبود! نمیتونس نیمه ی سنتیشو خاموش کنه، وگرنه حتما اینکارو می کرد.

از سیاتل

داستان زهیر هم داستان خیلی ها هست که اول با یک حرکت بودند و بعد کناری رفتند و دوباره به خروش آمدند... طیف آدم هایی که در لشگر هستند از همراه همیشگی هست تا توبه لحظه آخر و هرچه میان این دو است. متشکرم از بیان حال شهدای کربلا. البته از نوشته می توان فهمید که فقط نقل حال نیست، یک داستان پرشور هست که مخاطب با آن رابطه بر قرار می کند

عليرضا

وی زندگی بعضی آدم‌ها، می‌شود لحظه‌هایی را، حر‌ف‌ها و جمله‌هایی را، کارهایی را، قاب کرد و زد به دیوار دنیا. که سال‌ها همه بیایند و ببینند و بخوانند و دل‌شان برای لحظه‌ای هم که شده اوج بگیرد. قابِ زندگی او که حالا حالاها روی دیوار دنیا می‌مانَد، یک جمله بود، یک جمله... رو کرد به همسرش و گفت: «سبحان‌الله! اَیبعَثُ‌ اِلیکَ ابن رسول الله ثمّ لا یأتیه؟! پسرِ رسولِ خدا قاصد به سویت فرستاده و تو برای رفتن تردید ‌می‌کنی؟!» اسمش دیلم بود. دخترِ عمر. همسرِ زهیربن‌قین. به نقل از http://baharnarenj89.persianblog.ir

مرسی