قصه سهراب

شب دقیقا به نیمه رسیده. من پنج دقیقه است که به بستر رفته ام. صدای مریم گلی از اتاقش می آید بابایی! آب بده گل گلی بخوره! (به خودش می گوید گل گلی. در واقع خودش را یک گل ارتقا داده). جرعه ای آب برایش می آورم. در تختش می نشیند و آب می خورد. دستی به موهایش می کشم. می گوید بابایی قصه سهراب! (من داستان رستم و سهراب را تحریف کرده ام و گاهی شبها قبل از خواب برایش تعریف می کنم. سهراب دنبال بابایی می گردد. بابایی هم در اداره هست. سهراب سوار اسب می شود و در راه به هرکه می رسد، از ببعی و آقا شیره گرفته تا پنگوئنی که در قطب جنوب زندگی می کند، نشانی اداره را می پرسد. بسته به اینکه مریم چقدر به خواب رفتنش طول بکشد قصه سهراب عوض می شود. مثلا یک وقت سهراب با اسبش سوار پله برقی می شود و می رود داخل مترو، یا با اسبش جلیقه نجات می پوشد و سوار قو می شود، یا می رود به مرز ایران و در می زند و آقای هژیر در را برایش باز می کند یا بالاخره می رسد به اداره بابایی و با جناب سرهنگ اتل متل توتوله بازی می کند و ...)

مریم گفت: قصه سهراب! به او گفتم بخوابد و پتویش را رویش کشیدم و همین طور که موهایش را نوازش می کردم قصه را برایش شروع کردم:

یکی بود یکی نبود. یه روز سهراب رفت پیش مامانی. گفت: مامانی! بابایی کجاست؟ 

که یکدفعه مریم به من اشاره کرد و گفت: بابایی اینجاست!

/ 10 نظر / 12 بازدید
خانوم مهندس

خدا حفظش كنه :)

ريحانه

خدا انشالا حفظش كنه اين گل گلي رو

صبا

هزار ماشاالله به این گل گلی شیرین زبان

حدیث

سالم و تندرس باشن،بمیرم برای فردوسی...

عذرا

خوشبحالتون... و یه جورایی بیشتر خوش بحال مریم گلی... سخته برام باور خوش بودنتون تو دیاری که توش پیدا نمیشه بوی نون سنگک. ولی خدا رو شکر که خدا کم پیش میاد که کاری داشته باشه به کاره باورای من... زندگیتون پره گلخنده های گل گلی

دانی

شکر ایزد که به اقبال کله گوشه گل نخوت باد دی و شوکت خار آخر شد.......

لادن

زیبا می نویسید؛ دنبال گیاه مریم گلی بودم که به وبلاگ شما برخوردم. شما لینک شدید[لبخند]

من که همیشه میخونمتون ...الان ذوق زده از امروز و وقایع شادکننده ش یه سری زدم تا یه تبریک جانانه به شما و خوانندگانتون بگم ...امیدوارم ارامش و عقلانیت و دیگر مواهب الهی شامل ملت ما هم بشود

عباس حکمت

سلام:داستان مثل هر عمل دیگر باید یک واحد قابل قبول ودارای یک حقیقت باشدکه اگر عمری برای شنیدن یا نقل آن صورت می گیرد ارزشش را داشته باشد. در داستان سهراب ما همیشه سهراب های خود را بدست خودمان به قتل می رسانیم .یکی همین عمر لطیف این فرزند که با اراجیف شما مقتول شده واز دست می رود.[گل]

عباس حکمت

سلام:کلمه اراجیف را از باب خودمونی نوشتم قصد جسارت نداشتم . اما شما اصل مطلب را ببین حاشیه ها قابل اغماض است ! ولی در کل ما همیشه دوست داریم همیشه تعریفمان را بکنند!