نهادم دست بر دل تا نپرد

این غزل را با آرامش و آهستگی بخوانید. این شربت را یابد جرعه جرعه نوشید:

 

بیا ای یار کامروز آن مایی

چو گل باید که با ما خوش برآیی

خدایا چشم بد را دور گردان

خداوندا نگه دار از جدایی...

نهادم دست بر دل تا نپرّد

تو دل از سنگ خارا در ربایی!

نه من مانم، نه دل ماند، نه عالم

اگر فردا بدین صورت درآیی!

بیا ای جان ما را زندگانی!

بیا ای چشم ما را روشنایی!

به هر جایی ز سودای تو دودی است

کجـــایی تو؟ کجـــایی تو؟ کجـــایی؟

یکی شاخی ز نور پـــاک یزدان

که جان جان جمله میوه‌هایی

اگر کفر است اگر اسلام بشنو

تو یا نور خدایی یا خدایی

خمش کن چشم در خورشید درنه

که مستغنی است خورشید از گدایی

مولوی

/ 3 نظر / 23 بازدید
هیچکس

صبح خلیل عالی نژاد گوش میدادم: " هو حق مددی مولا بر ما نظری بنما..." بعد توی وبلاگ شما هم این شعر مولوی: "بیا ای یار کامروز آن مایی...".باده روی باده ...اشک می شوم.

[گل]

و نفوس چقدر گریزانن ازین خورشید . وقتی هم از اونها دعوت می کنی می خوان مستقیم چشم تو چشم خورشید بذارن . انگار یه چیزیم طلب دارن !