خداحافظ اهواز !

دیروز عصر یکی از دانشجوهایم آمده بود درِ منزل. نتوانسته بود در دانشکده خداحافظی کند و حالا هم عازم شهر خودش بود. این روزهای آخر بچه‌ها مرا غرق در گل کرده‌اند. خانه پر از دسته گلهایی است که از روی صفا و محبت به این دوست ناچیز هدیه داده‌اند. آخر چطور می‌توانم برای این همه خوبی دلتنگ نشوم؟ از خودم می‌پرسم در این پانصد و ده روز-که البته یک سوم آن در سفر گذشت-، چند دوست پیدا کردم؟ دوازده تا.. سیزده تا.. شاگردان دیروزم دوستان امروز و فردای منند: غلامرضا، میثاق، بنیامین، محسن (به توان 4)، روزبه، حمید، ابوذر، مهدی، محمد، امین، ابراهیم و دوستان مهربان دیگرم.

 

دیشب با کارون وداع کردم، رفتم روی پل سفید آرام آرام تمام پل را قدم زدم. رود، چقدر زیبا و بزرگ به نظر می‌رسید. این رود همدم من بود، شنونده بسیاری از اندوههای نگفته و شعرهای نسروده من بود.

حالا آن لحظه غم انگیزی که از آن بیم داشتم فرا رسیده. باید وسایلم را از توی اتاق بردارم، فایلهایم را از روی کامپیوتر پاک کنم و میز و کمد را برای استاد بعدی مرتب کنم. این اتاق چقدر شلوغ شده! جزوه‌های درسی، تکالیف و گزارش کار آزمایشگاهها، پروژه‌های دانشجویی، برگه‌های امتحانی و ... آن کتاب نهج‌البلاغه. آدم گاهی نه فقط به انسانها که حتی به اشیاء دوروبرش دل می‌بندد، مثل همین کامپیوتر که این صفحات را با آن آباد می‌کردم. این آخرین باری است که بهشت دل را از اینجا به روز می‌کنم.

و این اتاق گرم و رنگ و رو رفته... این اتاق، کهف من بود، پناهگاهی بود که به من آسایش و آرامش می‌داد و محفلی بود برای دیدار دوستانم. نمی‌دانم اتاق بعدی من در کجای این کرة خاکی خواهد بود، کانادا... دانشگاه شریف... شیراز؟

 می‌خواستم بنویسم که در این پانصد و ده روز چه کردم، می‌خواستم بنویسم که 4 مقاله دادم.. سه درس را برای اولین بار در این دانشگاه ارائه کردم... دو آزمایشگاه راه انداختم .. چهار سخنرانی... اما نه ... من در این پانصد و ده روز حداقل چهارصد ساعت با دوستانم حرف زدم، و دوستانم از غمهایشان، از شادیهایشان، حتی از عاشق شدنهایشان برایم حرف زدند.

حالا خسته‌ام ... خسته از ضربات گاو خشمگین و پرسه زدن در راهروهای بی معرفت. می‌خواهم یک هفته استراحت کنم. امشب به شیراز می‌روم، دلم برای مادر، برای مزار پدر، برای دوستان مهربان، برای حافظیه ... دلم برای در و دیوار خانه تنگ شده.

با قلبی سرشار از دوست داشتن که به قول شریعتی از عشق برتر است این شعر را به دوستانی که در اهواز یافتم هدیه می‌کنم:

 

حس رفتن دارم

کسی انگار مرا می‌خواند

من چه آرام، چه شادم!

بار من سنگین نیست

دلی از دستم غمگین نیست

 

من اگر رفتم،

خاطراتم را با من دفن کنید

بگذارید همان مرد مسافر باشم،

که غریبانه از این کوچه گذشت

وکسی... هیچ کسی او را نشناخت

و مهم نیست که بعد از من نامم باشد یا نه.

 

اهل این شهر نبودم،

خانه‌ام اینجا نیست

چند روزی را مهمان شما بودم

روزتان پر خورشید!

شبتان مهتابی!

کسی از ساحل آن رود مرا می‌خواند ...

 

/ 5 نظر / 40 بازدید
كتكله

اگه مردهای تو قصه بدونن كه اینجایی ، برای بردن تو با اسب بالدار میتازن

72تار....

سلام حاجی ....ان شا الله که خوب هستین . ناسلامتی اومدین شهر یار . باید شاد باشید . این همون چیزی بود که خدا ماموریت یاد دادن اونو به من به شما داد و شما هم چه هنرمندانه رسالتش رو انجام دادید ....من خداحافظی نمی کنم ...چون شما به من یاد دادید آنچه که مربوط به دله حد و مرز نداره و هنوز پالسهای محبت شما قابل احساسه......فقط آرزو می کنم در هر جای این دنیا باشید خدا نگهدار شما باشه و روز به روز موفق تر و پیروز تر باشید.................شعرتون مثل همیشه دلنشین بود.....داستان پائین هم خیلی روان و در عین حال خواندنی بود..........فعلا یا علی

moj

استاد عزيزم ويا بهتراست بگويم برادر بزرگترم ...محمد جان .... سلام مشتاقانه بعد از امتحانات آمدم.ولی با يک در قفل شده بر خورد کردم.آماده شده بودم که ياد گذشته کنم و روز معلم را بدور از هياهوهای درس و دانشکده برايتان بپا کنم.ليک... هنوز حرفهای ما ناتمام.تا نگاه می کنی وقت رفتن است.باز هم همان حکايت هميشگی. پيشاز انکه لذت در کنار هم بودن را بچشيم لحظه عزيمت فرا می رسد. ...آه ای دريغ و حسرت هميشگی... ناگهان چقدر زود دير شد...

صنم

چون می روی بی من مرو ای جان جان بی تن مرو تاریخارو غاطی کردم شمسی وقمری ومیلادی به دادم برس

صنم

چون می روی بی من مرو ای جااان جااان بی تن مرو