دو گوش دل

داشتم تفسیر نامه٣١ نهج البلاغه او را گوش می دادم. هر فراز این نامه دوست داشتنی است و با صدای دلنشین او خواستنی تر. جلسه چهارم رسید به این فراز 

احْىِ قَلْبَکَ بِالْمَوْعِظَةِ، وَ اَمِتْهُ بِالزَّهادَةِ،

دلت را با موعظه زنده کن، و با بى رغبتى به دنیا بمیران،

 و بعد حدیثی خواند با این مضمون که دل انسان دو گوش دارد بر سر یکی فرشته ای است راهنما و بر سر دیگری شیطانی است فتنه انگیز. شیطان آدمی را به گناه فرمان می دهد و فرشته باز می دارد ...

باید یک پاره از دل‌ات را بمیرانی و پاره ای دیگر را زنده کنی...

اصول کافى ج : 3 ص : 366 روایة :1

/ 1 نظر / 9 بازدید
نفیس

بهار عاشق بود و زمين معشوق .عشق بي تابي مي آورد و بهار بي تاب بود.زمين اما آرام و سنگين و صبور. زمين هر روز رازي از عشق به بهار مي داد و مي گفت: اين راز را با هيچ کس درميان نگذار.نه با نسيم و نه با پرنده و نه با درخت.راز ها را که برملا کني ، بر باد مي رود و راز بر باد رفته ، رسوايي است. هر دانه رازي بود و هر جوانه رازي.و رازها بي قرار برملاشدن بودند و بهار بي قرار برملا کردن. زمين اما مي گفت: هيچ مگو، که خموشي رمز عاشقي است .زمين مي گفت: دم برنياور تا اين سنگ سياه الماس شود و اين خاک تلخ، شکوفه گيلاس. زمستان سرد و سالخورده و سخت. و بهار در همه زمستان صبوري آموخت و صبر و سکوت. و چه روزها گذشت وچه ثانيه ها،سرد و چه ساعت ها، سخت.بي آنکه کسي از بهار بگويد و بي آنکه کسي از بهار بداند. رازها در دل بهار باليدند و بارور شدند و بالا آمدند و چنان لبريز که پوست بهار ترک برداشت و قلبش هزار پاره شد. زمين مي گفت: رازهاي کوچک و عاشقي هاي ناچيز را ارزش آن نيست که افشا شود.راز بايد عظيم باشد و عاشقي مهيب . و بهار پرده از عاشقي برداشت، آن هنگام که رازش عظيم گشت و عشقش مهيب. و جهان حيرت کرد.