شعرهای سوخته‌

من از سن پایین شروع کردم به شعر گفتن. پانزده ساله که بودم دو دفتر شعر داشتم. یک روز هر دو دفتر را دادم به دوستی که آن روزها خیلی برایم عزیز بود بدون اینکه رونوشتی برای خودم نگه دارم. یکی از شعرهای آن ٢ دفتر هنوز یادم هست:

نمی خواهم این عشق پوسیده را

دل بی قـــرار بــلا دیـــده را

پلنگان وحشی به راه اندرند

که گیرند آهوی ترسیده را

ندیدم دگر ابری از روی مهر

ببوسد کران های تفتیده را ...

 

از ١۵ تا ١٧ سالگی زیاد شعر می گفتم. در این دوره تا جایی که درسم اجازه می داد در مسابقات و شب شعر های کشوری شرکت می کردم.  بیشتر در حال تجربه قالب ها و سبک های مختلف بودم. شعرهای بلند می گفتم. چهار قصیده سروده بودم و چندین مثنوی هم داشتم از جمله یک مثنوی ٣٠٠ بیتی به نام "بکاء الفاقدین" خطاب به خاقانی که شاعر محبوب آن ایامم بود.

درست یک هفته قبل از اینکه بروم دانشگاه یک غزل تازه گفتم که برایم تولدی دیگر بود:

زمان گذشت و ندیدید بازتاب مرا

شکست بی خبری هایتان شتاب مرا...

و بعد همه شعر های دیگرم را در باغچه خانه آتش زدم! به نظرم مثل زنجیری جلوی پیش رفتن مرا گرفته بودند.

برخی از شعرهای آن دوره را هنوز هم زمزمه می کنم:

دلم گرفته از این لحظه‌های تیره و تنگ

مرا ببر به تماشای لحظه‌های قشنگ...

دانشگاه که آمدم شعرهایم متحول شد. شعر نو را تجربه کردم و بسیار به این قالب علاقه مند شدم و همینطور عاشقانه سرودن را... بهترین شعرهای عاشقانه‌ام مال این دوره باید باشد: 

درست مثل درختی

که شاخه هایش

زیر بار میوه خمیده است

و عابری می جوید

در آستانه هر چار فصل

به انتظار کسی ایستاده‌ام

 

دلم پرنده ایست که دنبال عشق می گردد...

 

پرکارترین دوره زندگی ادبی من باید از زمستان ٧۵ تا بهار ٧٧ باشد. در همین سالها بود که در مسابقات دانشجویان کشور که قیصر جز داورانش بود اول شدم و دیگر در هیچ مسابقه‌ مهمی شرکت نکردم.

آن دوره، بیشتر شعرهایم را تایپ می کردم. پوشه ای هم داشتم که پرینت هر شعری که به نظرم کامل شده بود تویش بود. تا آخر دوره فوق لیسانس این پوشه را تکمیل می کردم. از سال ٨١ هم که این وبلاگ راه افتاد برخی از شعرهایم را در دنیای مجازی تایپ کرده‌ام.

الان نمی دانم آن پوشه کجاست؟ ٣ دفتر هم داشتم که نوشته ها و نثرهای ادبی مرا در خود داشت. گمانم همه این ها بعد از هجرت به اهواز گم شد. حالا برایم مانده شعرهایی که در بهشت دل نوشته‌ام یا در دفتری که یادگار شبهای کنکور است و هنوز گم نشده. فعلا هم که ساکن دیار غربت و فراموشی‌ام و اگر چه گوش شنوا کم است هنوز از رو نرفته‌ام و گاهی شعرهایی می‌گویم.

دیشب یک دفعه به یاد همه شعرهای سوخته‌ام افتادم و دلم برایشان تنگ شد!

/ 14 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مسعود

زنده باشید استاد به لطف شما خوبم خیلی لطف دارین راستی یه جایی درست کردم که اگر وقت داشتین لطف کنین و خوشحالمون بفرمایید. یا حق

هیچکس

بله.من دچار سوء تفاهم شدم.ببخشید.

هیچکس

"درست مثل درختی که شاخه هایش زیر بار میوه خمیده است و عابری می جوید در آستانه هر چار فصل به انتظار کسی ایستاده‌ام" و دلم شرحه شرحه در غم عشق خون موج میزند کاش برگردد کاش سالم بماند

از سیاتل

روزگار عجیبی هست، هم شما رشد کردی هم شعرهایت. گذشته ها هم گذشته، دوستان شما را اول به عنوان یک انسان خوب می شناسند و بعد هم شاعر. من که بهترین خاطراتم اوقات خوش مسافرت بود و آن شعبده بازی سکه که فیلمش هنوز هست. البته تصحیح شعرهایم و شعر خوانی هایت هم از یاد نمی رود...اینجا چند ماهی است که یک محمد آقای دکتر دیگر آمده که مثل شما اهل دل هست و شعر هم زیاد می خواند...حتما آنجا هم یک مرد مومنی هست که مثل من عذاب می دهد (:

از سیاتل

راستی یادم رفت بگویم که من هم یک سری شعر هایم را به دلیل مشکلات کامپیوتر از دست دادم. پدر از سر شوخی و دلداری می گفت، اون هم شعر می گفته ولی از وقتی دیوانش سوخته همه شعر ها از یادش رفته، مخصوصا شعر های حافظ و سعدی!

از سیاتل

قضیه سکه توی موزه گتی بود که از دست رفت و از کفشت در آمد! صحبت پدر شد و یادم افتاد که عمری است می خواهم بپرسم که خاطرات مادر گرامی را می نویسی ولی... انشا الله قسمت بشود هم من و هم خانواده در خدمتتان باشیم

صدا زدم که بخوانید صفحه ای از من تمام طاقچه از حفظ شد کتاب مرا !!! شاید زبان گویا نباشد نه گوش نا شنوا!

صنم

مرااا ببر به تمااااشااای لحظی های قشنگ

صنم

شعرم به یمن مدح تو صدملک دل گشاد گویی که تیغ توست زبان سخنورم[گل]

هدایت

امشب دلم گرفته بود شعرهاتون حال و هوای من را عوض کرد، مث شما شعر نمیتونم بگم ولی عاشق شعر هستم و با شعر روحم تازه میشه، گاهی که نفسم ازم میخواد براش میتپنم بگم البته. خیلی هم خوب نمیشه