بهار باشم یا سنگ؟

این روزها فقط به سپری شدن زمان می‌اندیشم. به جز لحظه‌های تدریس که از مصیبتهای این زندگی نادلخواه و نادلپذیر رها می‌شوم مابقی لحظه‌هایم مجرم وار زیستن است. کاش نسیمی می وزید و این هوای شرجی را زیرورو می‌کرد. شاید امشب باران بارد. فردا به تهران می‌روم به شوق دیدن آخرین حلقه‌های زنجیر معرفت.

این شعر را بهمن ۷۴ سرودم وقتی برای کنکور درس می‌خواندم 

دلم گرفته از این لحظه های تیره و تنگ

مرا ببر به تماشای لحظه های قشنگ

بیا و از دل چشمان خود ترانه بریز

دلم گرفته از این شعرهای بی آهنگ

هنوز دامنم از لکه‌های تیره تهی است

هنوز ساده ترینم در این هزاره رنگ

اسیر عادت و تکرار می‌شوم یکروز

و محو می‌شوم آخر در این هزاره رنگ

چه عقده ها که کمین کرده در فضای دلم

چه بغضها که به دامان سینه ام زده چنگ

بهار باشم یا سنگ؟ مشکلم این است

دریغ! با دل سبزم هنوز دارم جنگ

/ 2 نظر / 17 بازدید
n

سلام.خيلي زيبا بود...

you know me

هو المحبوب................ بعد از گذران قريب به ۱ ماه درهای بهشت دل دوباره باز شد.....گويا زمستانی سرد اين بهشت را فرا گرفته است..................سردی اين زمستان عجيب دل رهگذران را به درد می آورد......من رهگذری رنجور و مانده و خسته و از پناهندگان سابق اين بهشت( که ديگر حتی نوای سنتور هم دلم را آرام نمی کند )مخلصانه التماس دعا دارم ........دلتنگ حرف های خوب واميد بخشتان هستم..................شعرتان هم مثل همیشه زیبا و قشنگ بود..................يا حق