باز آمدم چون عید نو ...

باز آمده‌ام به کافه همیشگی.

من حالا ۵ ایستگاه بالاتر زندگی می‌کنم. آنجا هم حتما کافه های رنگارنگ وجود دارد اما مگر من چقدر وقت دارم که بگردم دنبال جای تازه؟ که تک تک کافه ها را امتخان کنم تا از یکی خوشم بیاید؟

اتفاقات خوبی افتاد در این سفر، همه از جنس همان فال مراد (فال آغاز سال) که خواجه فرمود. دلیل اصلی این سفر عمل زانوی مادر -که عمرش دراز باد- بود. زمان خوبی با مادر بودم. صبح ها مادر را می بردم فیزیوتراپی. بیشتر شبهای شیراز هم پیش مادر می‌خوابیدم. گاهی توی لیوان استیل برایش آب می آوردم، یا توی لیوان بلور دسته دار چایی می‌آوردم. چایی را همانطوری که دوست داشت به رنگ عقیق دم می‌کردم در قوری بلوری. فلاسک مزه چای را خراب می‌کند. یک روز صبح هم هر دو یواشکی کله پاچه خوردیم.

خیلی از رفقای خوبم را نتوانستم در این سفر ببینم که امیدوارم بزرگوارانه مرا ببخشند. اما یکی را دیدم که سال ها ندیده بودم. او هم برای عمل زانوی مادرش به شیراز آمده بود! دوستی که از اول راهنمایی کنار دست هم می‌نشستیم.  دوست با صفا، رفیق بی کلک، آدم باهوش که تا یک کلمه می گویی تا آخر جمله را می خواند. با هم رفتیم به دروازه قرآن و باغ جهان نما. در تاریک و روشنای باغ قدم می‌زدیم و از سالهایی که همدیگر را ندیده بودیم می‌گفتیم. از اندیشه ها و دریافت های تازه مان. مثل همان سالهای دبیرستان که ساعت ها قدم می‌زدیم و بحث می کردیم و لذت می‌بردیم، با همان شور و حرارت و امید ... می‌گفت من می‌دانستم که تو نمی‌توانی آنجا بمانی و بر می گردی ... کمتر کسی به خوبی او مرا می شناسد.

در این مجال اندکی که دارم باید زیاد فکر کنم. باید فکر کنم به آینده‌ای که می خواهم بسازم، به آدم هایی که هر کدام سازی می‌زنند، به آدم هایی که هر کدام دردی دارند و و باید مثل طبیبی دلسوز باشی.

عید قربان 93

پی نوشت:

یک دلیل که کمتر می‌نویسم این است که برگشته‌ام به نوشتن در دنیای واقعی، روی کاغذ.

/ 7 نظر / 25 بازدید
صهبا

سلام.شما که حالا قلم به کاغذ میکشید/منه عابر ناشناس جطور کاغذ به دیده کشم؟

خانوم مهندس

این: "من می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر میکند" با پی نوشتتون تناقض داره :)

...

خانوم مهندس کاملا صحیح فرمودن...خیلیها منتظر نوشته هاتون هستن...

پیمان

سلام، خواهش میکنم فضای مجازی رو بیشتر در نظر داشته باشین، نمیدونم چی در نوشته هایتان هست ولی من که نوشته های شما رو میخونم، آروم میشم

صبا

یه زمانی یه مقایسه ای کرده بودین که اگر تو ایران استاد فلان دانشگاه صنعتی بشین دیگه نمی تونین با کفش سوراخ رفت و امد کنین [لبخند] یه سری از نوشته ها هم تو دسته ی همون کفش سوراخ قرار می گیرن!! اینطور نیست؟

ناتمام

سلام. نیم ساعتی میشود که با وبلاگتان آشنا شده ام. چند تایی از نوشته هایتان (بهتر است بگویم دل نوشته هایتان) را خواندم. بسیار بسیار به دلم نشست. از آن قلمهایی که دوست دارم. به صورت کاملا اتفاقی با وبلاگ شما آشنا شدم (از شما چه پنهان داشتم دنبال داستان حسنک وزیر می گشتم که سر از وبلاگ شما درآوردم!) که فال نیکی بوده است برای امروزم! به هر حال؛ من هم می نویسم! البته نه به معنا و وزن قلم شما! یک چیزهایی که این ذهن ناآرامم را گاهی آرام کند. آخر اینکه خوشحال شدم از اینکه فهیمدم ظاهرا همشهری (شیراز) هستیم و یک نقطه مشترک داریم و آن اینکه من هم در غربت هستم البته نه مثل شما در خارج از کشور!

ناتمام

سلامی دوباره. ظاهرا تازه واردها را تحویل نمی گیرید. به همه جواب داده اید الا من!