باید نامش محمد باشد

 این مطلب از نوشته های آن یکی وبلاگ است که برای ثبت در تاریخ می آورمش به این یکی وبلاگ تا یادی کنم از ماه رمضان سه سال قبل که بی نظیر بود. دلم تنگ شده برای یکی از این محمدها..

 

اینکه آدم هر شب یک جایی برود که کلی آدم دیگر هم هست چند تا خوبی واضح دارد: اولا حتما آنجا یک آدم خیلی خوب آمده که تو هم خیلی دوستش داری، دوم اینکه بُعد اجتماعی وجودت که بدجوری در قفس غربت و بی همزبانی پژمرده نفسی می کشد، سوم اینکه دوستان قدیمی ات را می بینی به خصوص دوستان باصفای واترآبادی ات را -که از تو ایشان را حسابی یاد باد- و دست آخر اینکه دوست تازه پیدا می کنی.

 

یک شب که زود رسیدم مسجد دیدم یک نفر  رو به محراب ایستاده و با صدایی زیبا اذان می گوید. با خودم گفتم احتمالا عرب است. وقتی اذانش تمام شد و رویش را برگرداند دیدم نه! تیپ و قیافه اش ایرانی است. چند بار هم در حین افطار و طول مراسم دیدمش. لبخند از گوشه ی لبهایش نمی افتاد با خودم گفت باید اسمش محمدباشد. تنها اسمی که برازنده ی او بود. شبهای دیگر هم دیدمش. از آن بچه مسجدی های گل گلاب بود که سرشان درد می کند برای کار فی سبیل الله. همانهایی که دیده نمی شوند اما از خواب و خوراکشان می زنند تا تو سر ساعت افطار کنی و راحت روی صندلی بنشینی و با حرفهای آسمانی دکتر پرواز کنی.  

دلم می خواست که با او دوست بشوم. یک شب هم خیلی به هم نزدیک شدیم: محمد آمد روبروی من نگاههایمان در هم گره خورد یک لحظه مکث کرد، تا خودم را جمع و جور کردم که سلام کنم کاغذ اعلانی را به دستم داد و رفت سراغ نفر بعدی!

من اما درسم را خوب بلدم! می دانم که اگر قرار باشد بشود می شود... یک شب تنها رفتم مسجد. در آخرین ایستگاه مترو پیاده شدم و سوار اتوبوس شدم. در اولین ایستگاه محمد سوار شد. سرم را از روی کتاب بالا آوردم مرا ندید و گذشت!

غلام نرگس جمّاش آن سهی سروم  ...   

من اما درسم را خوب بلدم... وقتی پیاده شدیم پشت چراغ قرمز به هم رسیدیم. سلام کردم، با همان لبخند قشنگش جواب داد. از ایستگاه اتوبوس تا مسجد پیاده ۱۰ دقیقه راه است. مسیر باصفایی است که از کنار نهری می گذرد. هوا هم عالی بود. حالا دوست شده بودیم. اسمش را پرسیدم گفت : محمد. بلند خندیدم... کمی بعد گفت که اهل شیراز است و تازه چند ماهی است که به کانادا آمده. من به یاد آن شعری افتادم که سال ۷۳ از علی معلم در حافظیه شنیدم:

هر خوب که در جهان بود شیرازی است۱!!!

حق است که خوبان همه از یک شهرند

محمد پرسید که دلت تنگ نمی شود برای شیراز؟ شروع کردم به خواندن شعری که تا ف را گفتم تا فرحزاد رفت:

هر باغبان که گل به سوی برزن آورد

شیراز را دوباره به یاد من آورد۲

به به! اهل شعر هم که هست!

میهمانی که تمام بشود دلم تنگ می شود برایش .

 

پی نوشت:

۱- تو ای خواننده وبلاگ! تو آدم خوبی هستی! برو از پدرت، پدر بزرگت، بپرس حتما یک رگ شیرازی داری!  (راستی، شاعر این شعر سلیم تهرانی است یعنی شیرازی نیست!)

/ 23 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صبا

سلام من از اولی که خوندم اون یکی وبلاگ واسم سوال بود، ولی روم نشد بپرسم[خجالت] بعدش شعر سلیم تهرانی رو گوگل کردم که کاملش رو بخونم ولی چیزی عایدم نشد، حداقل باید اون یکی ویلاگ می اومد!!! که نیومد [سوال] تازه یه چیز دیگه هم هست پی نوشت "2" نداره در حالیکه تو متن روی بیت دوم خواننده رو ارجاع دادین به پی نوشت دوم.

محمد امین رضوانفر

سلام آقا "محمد"! سلامی به گرمای سوز دل پارسایان و به شیرینی انتظار لحظه ناب افطار در 28ام رمضان تابستان 1392 از طرف عابری که در گشت و گذار از کوچه پس کوچه های مکتب اخلاقی حافظ، از سفره دلنوشته های شما سر در آورد. لقمه ها آنچنان لذیذ بودند و برگرفتنی که حیفم آمد ساعاتی از بعد از ظهر امروز را با آن سر نکنم. خواندم، لذت بردم و تا به اینجا رسیدم: الـهي كَفى بي عِزّاً اَنْ اَكُونَ لَكَ عَبْداً، وَكَفى بي فَخْراً اَنْ تَكُونَ لي رَبّاً، اَنْتَ كَما اُحِبُّ فَاجْعَلْني كَما تُحِبُّ بارها به دل لرزیدم و قدر امروزم را به کلام متبرک شما مبارک کردم ... امیدوارم روزی ساعتی جایی توفیق دیدار فراهم شود. صفای دلتان را و روشنی کلامتان را به خدای لصیف پارسایان می سپارم.

ببخشید اهل دل بود کیبورد من گاهی د را تایپ نمیکند... حالا اگه یکی هم محمد نام بود وهم شیرازی _میشه دبل اهل دل !!!!

سپید یاس

از شما چه پنهان همیشه دوست داشتم شیرازی باشم . شاید به این خاطر که عاشق گل وگیاهم و اردیبهشت های شیراز[لبخند]

صبا

آیا ما منتظر جواب باشیم؟ یا just قصد نکته سنجی داشتین؟

منا

قبول حقيقت از بيان حقيقت سخت‌تر است . هيچکاک [لبخند]

یک باز این وبلاگتون باز نمیشد فکر کردم مشکلی که تو اینترنت نیست ....خب نکنه فیلترین _یعنی قضیه خشک وتر_ وگر نه شما اهسته میرید و میایید یا تغییر ادرس دادین ...تو سرچ گوگل اون وبلاگو پیدا کردم پست هاتون به تازگی اینجا نیست ولی اگه اشتباه نکنم این پست را اونجا تو همون سرچ خوندم ولی دیگه بهش سر نزدم این یکی وبلاگ بهتره

سلام

سلام اون یکی وبلاگ،؟،؟ آدرس نمیزارین!؟

سلام

آه...آری...این منم...اما چه سود  او که در من بود،دیگر نیست،نیست  می خروشم زیر لب دیوانه وار  او که در من بود،آخر کیست،کیست؟[قلب]

عابر ناشناس

اول تبریک بابت عید فطر ....دوم جناب سلام من شعر های شما را بسیار دوست دارم گویا زبان حال مرا در حالات مختلف بیان میکنید حیف است شاغر مستعدی مثل شما ناشناس بماند کاش خودتان را کامل معرفی میکردید اگر وبلاگی هم دارید ادرسش را بفر مائید باز هم ممنون از اشعار زیبایتان ...و از جناب دکتر بابت این مزاحمت پوزش میطلبم