خوش آمد گل ...

 

تا نشست توی ماشین، در کیفش را باز کرد. یک روزنامه مچاله شده را بیرون آورد. من متعجب بودم از این کارش. شروع کرد تاهای روزنامه را از هم باز کرد. لبخندی زد و گفت: سالم مانده!

بعد عطر نرگس پیچید همه جا ...

اشک در چشمهایم حلقه زد. این همه راه مادر این دسته گل را تازه نگه داشته بود، از شیراز تا تورنتو.

/ 13 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد

چشمتان روشن انشالله همیشه به جمال مادر منور باشند

کودک فهیم

نازی

saeed

salam.. cheshmetoon roshan...khoda inshallah negaheshon dare baratoon..

گل گندم

گلهای نرگس حالشون خوبه؟ دو هفته پیش بود که با دل گرفته وارد فرودگاه شیراز شدم....آسمون دلم پر بود، خیلی پر بود. آروم آروم آمدم به طرف در خروجی که یک دفعه یک نفر دیدم با یک بغل گل نرگس...چشم براه مسافرش بود. نگاهم روی تک تک گلها موند....اشکهام بی امان بارید. از بس نگاه کردم گفت ببخشید هواپیما ترکیه بود؟ در جواب گفتم به! چه بهشتی در آغوش...فهمید حواسم پرته. حتی یک تعارف هم نکرد. اومدم خونه، خونه پر از خاطره با نرگسها...سرد بود. تازه بخاری رو روشن کرده بودن....نشستم کنار میز، با یک چایی گرم بغضم رو هی فرو می دادم که یکدفعه باغبون مهربون خونه دو تا شاخه از نرگسهای حیاط رو آورد گذاشت روبروم..... نمی دونستم بخندم با بگذارم دوباره بغضم بترکه.....به خوردن چایی ادامه دادم ، خوب نبود مامان اشکام رو ببینه. حرفهاتون به دل می شینه...داشتم این بیت رو می خوندم که به شما رسیدم داد جاروبی به دستم آن نگار گفت کز دریا برانگیزان غبار

حسین

چشمتان به دیدن مادر روشن .خدا حفظشان کند برایتان.امشب که با مادرم تلفنی صحبت میکردم میگفت عصری به یاد روزی افتادم که تو را از شیر گرفتم .....مادر.................. باز هم چشمتان روشن

زهرا

سلام هر وقت دلم تنگ میشود پاسخ سوالم را اینجا می یابم. کلبه مجازی باصفا یی دارید همچون روح میهمان نواز اهالی شهرتان،شیراز که 4 سال میهمان دلهاشان بودم و اکنون هم که دورم همجنان هستم!

گل گندم

بازهم سلام، بیخوابی دیشب، من را با شما آشنا کرد. در خاطرات گذشته درباره کافه رفتن،یک گوشه نشستن و نوشتن اشاره کردیه بودید. امشب بعد از یک ترم که دویدم و دویدم ولی هنوز سر کوهی نرسیدام ، فراقتیحاصل شد که آرام به کافه کوچکی بخزم و به کناری بنشینم و مردم را نظاره کنم. کتاب شعر مشیری باز بود، گاهی بیتی آشنا را زمزمه می کردم ولی بیشتر نگاهم روی مردمی بود که می آمدند و می رفتند. بیشتر تنها بودند....به سرعت می امدند، قهوه ای، شیرینی می خوردند و زود می رفتند...گاهی آنقدر نگاهم روی کسی خیره می ماند که لبخند کمرنگی تحویلم داده میشد تا به خودم بیایم و نگاهم را از روی صورت دیگران بدزدم. یاد نوشته های شما افتادم.. خنده ام گرفت....چه زود با یک غریبه آشنا می شویم. با خودم گفتم کاش قلم و کاغذی داشتم تا می نوشتم....چه؟ نمی دانم. بعد باز بیتی از مشیری خواندم: هیچ و باد است جهان؟ گفتی و باور کردی!؟ کاش، یک روز به اندازه" هیچ" غم بیهوده نمی خوردی! کاش یک لحظه به سر مستی باد شاد و آزاد به سر می بردی!

.......

سلام بر شما . چشمتون روشن . بیست سالی هست که ایشون رو ندیده ام . امیدوارم شاد باشند . گاهی وقت ها از دیدن دوباره آدم هایی خاص می ترسم . گاهی آدم دلش میخواد بعضی افراد خاص همیشه مثل خاطره ها در ذهنش باقی بمونند . اما هنوز بعد از سالها اگه فرصت بده و مسجد محل برم در صف نماز به دنبال نگاه مهربونی میگردم که خودشون رو جمع و جور میکرد ند تا بی جا نمانم . سلام ایشون رو به اندازه خروارها گل نرگس برسونید .

بهار نارنج

خیلی خوب بود. خیلی فهمیدنی. وقتی مادرم برای من هم از شیراز نرگسهای حیاط را می‌آورند لای روزنامه...

زن متاهل

سلام.......... دیروز اتفاقی این جا را پیدا کردم چقدر زیبا وروان مینویسید چقدر این حرفها برایم آشناست تصمیم دارم تمام پست های این ده سال تانرا بخوانم وکیف کنم همیشه شاد باشید