ما و آدم ها (2)

 

اصالتا اهل پنجاب هند بود اما سال ها در کره زندگی کرده بود. آنجا درس خوانده بود و در شرکت معظم سامسونگ کار کرده بود. قرار بود موقتا یک هفته همسایه من باشد و بعد برود به ساختمان دیگری.

نامش را پرسیدم و بعد گیر دادم به اسمش که مثل اسم چینی هاست. او هم که جدی گرفته بود قسم و آیه می خورد که این یک اسم اصیل هندی است. مرا نمی شناخت، وقتی از کسی خوشم بیاید گیر می دهم به اسمش. بعد که رییس او را به همه معرفی کرد، همکارهای دیگر هم به اسمش گیر دادند. کم کم باورش شد که اسمش مشکل دارد!

تنها بود و نا آشنا با شهر و کشور. دعوت کردم که یکشنبه با هم برویم به رستوران لاهور و غذای هندی بخوریم. خیلی خوش حال شد. صبح یک شنبه ساعت 9 و 58 دقیقه زنگ زد که: "سلام من دوست چینی تو هستم!" برای ساعت 1 قرار گذاشتیم نزدیک ایستگاه یونیون. گفت که تا به حال در این شهر سوار مترو نشده، حتی در سئول هم که بود هیچ وقت سوار مترو نشده بود. گفتم که مترو سئول را با این جا مقایسه نکن آنجا 9 خط دارند و هر خط 50 ایستگاه دارد و ... متعجب بود از اطلاعات من. برایش گفتم که پارسال کره بودم و از سامسونگ هم بازدید کردم. حالا یک دنیا حرف مشترک بین ما متولد شده بود ...

چیکن تیکا سفارش داد با نان. غذا را خیلی دوست داشت و به من هم پیشنهاد داد که بریانی ام را با سس ماست بخورم. نتیجه بسیار عالی بود! وقت برگشتن گفت که سرگرمی اش آشپزی است من هم گفتم که آشپزی را دوست دارم و تازگی زده ام توی خط غذاهای هندی و بعد در مورد آشپزی حرف زدیم و کلمات مشترک هندی و فارسی که به امورات شکم مربوط اند و اینکه هندی ها به سیب زمینی می گویند آلو و شیرازی ها هم ... گفت که شغل رویایی اش این است که روزی رستوران بزند و دوستانی دارد که سرآشپزند. گفتم اتفاقا من هم فکر کرده ام به این موضوع اما یک رگ روشنفکری دارم که زیر بار نمی رود و فعلا به گل فروشی راضی اش کرده ام و ...

بعد، از سالهایی گفت که در سامسونگ کار می کرد. با اینکه جوان بود سمت بالایی داشت. من هم چیزهایی را که در  سفر پارسال دیده بودم برایش می گفتم و برخی ایرادات کارشان را که او هم قبول داشت و گفت که شرکت سامسونگ مثل یک اداره دولتی بزرگ است ... و بعد پرسیدم پس چرا اینقدر موفق اند؟ گفت کره ای ها آغاز کننده های خوبی نیستند اما ادامه دهندگان خوبی هستند و نکات جالبی گفت از فرهنگ و زبان کره ای ها. گفت در زبان کره ای ضمیر "من" وجود ندارد فقط "ما" دارند ...

رسیده بودیم به ایستگاه نزدیک خانه من. گفتم که می تواند ادامه بدهد یا پیاده شود و اطراف را ببیند. پیاده شد و از زنده بودن شهر در عصر یکشنبه متعجب بود. محله را دوست داشت . پیشنهاد داد که قهوه بخوریم و حرف های مشترکی که انگار پایانی نداشتند ...

 

پی نوشت:

مخاطب خوب می داند که نمی شود ما یک متن قشنگ بنویسم و بالاخره یک جایش اسم شیراز را نیاوریم!

/ 8 نظر / 12 بازدید
تبعیدی

نمی دونم چرا تازگی ها با هر کی برخورد می کنم منو یاد سرزمین اجدادیم میندازه... جایی که مدتهاست به فراموشی سپری شده حتی در ذهن مادربزرگ...

سمانه

ممنون زیبا بود... موفق باشید

امید

Daily , we open our Inbox & read messages sent by Friends , But how often do we open Quran ( Bible – Gospel , … ) & read Messages sent by Allah ( Our Lord – Almighty – Our God – Creator of the World) ??! Since who is our Best Friend …. ..................... با آرزوی سلامتی و کسب موفقیت های بزرگ برای شما و همه دوستان و هموطنان عزیز.... [گل][لبخند][چشمک][گل] [گل][گل][گل]

یگانه

"ما و آدم ها"ی شما را دیدم یکی در من یاد "از آدم ها"یی افتاد که هیچ وقت دلم نیامد منتشرش کنم ... سلام

یگانه

گر شش جهتت بسته شود باک مدار... آن بغل هم نوشته بودم قبلن راستی این شعرتان: "حس رفتن" بسی دل نشین بود

saeed

salam... agha shirin mineveisi.. mesle ghand...

حسین

با سلام ,خداوند شما را حفظ کند , استاد باستانی پاریزی نیز همین سنت را دارند که همه جا در سخنانشان همیشه از کرمان به نوعی یاد میکنند. نحوه ادای خیلی از لغات در لهجه کرمانی شیبه لهجه شیرین شیرازی است ,