آن یار فیسبوکی...

امروز توی فیسبوک -لعنة ا... علیه- دیدم که امین آمده تورنتو. من و امین 2 سال و نیم در ایام تجرد در واترآباد هم خانه بودیم و قبل از آن در دوره فوق لیسانس در دانشگاه شریف هم کلاسی بودیم. بعد از ازدواج من بلافاصله ساکن تورنتو شدم و یک دفعه از هم جدا شدیم.

امین پایه سفر بود. بعضی از سفرهایی را که در این وبلاگ گزارش کرده ام همراه او بوده ام. از جمله سفر به کبک سیتی که جناب ایشان راننده بودند و ماشین مان چپ کرد و تا یک ده دقیقه ای نمی دانستیم که الان ارواح طیبه ما دارند همدیگر را می بینند یا اجسام مسخره مان؟ تا اینکه دستش را نیشگون گرفتم و فهمیدم هنوز تخته بند تن ایم.  

امین مدتی است که رفته کالیفرنیا. حقا و انصافا پسر با معرفتی است. تا برایش پیغام گذاشتم جواب داد و خودش را رساند به مرکز شهر. من امروز هم که تعطیل بود از سر بیکاری رفته بودم سر کار. دو ساعتی با هم بودیم. خیلی خوش گذشت.  امین گفت 5 سال است همدیگر را ندیده ایم. باورم نمی شد! هنوز هم باورم نمی شود. یعنی ما با آن همه سابقه رفاقت و سفر باید اینقدر از هم جدا باشیم؟! 

پی نوشت:

شبکه های مجازی اگرچه ارتباط انسان ها را تسهیل می کنند اما دید و بازدیدها را کاهش می دهند. انسان به اطلاعات اندکی که از دوستانش می رسد دلخوش می کند. اطلاعاتی که غالبا بایاس شده اند.

/ 6 نظر / 15 بازدید
کلاغ

انصافا وبلاگ جالبی دارين.اين رو جدي ميگم... منتظر پست هاي جديدت هستم آپ کردي حتما بهم خبر بده[گل]

3010

به بههههههههه چه خوب که دوستان همدیگرو بعد از مدتها ببینن! بله دیگه مسافت ها که زیاد میشه دیرترم ادم ها سراع همدیگر رو میگیرن باز به معرفت شماها که هنوز باهم درارتباطید من برای همسرم توی وبلاگم یه تولد گرفتم. دوست داشتید تشریف بیارید و تبریک بگید مطمئنم خیلی خیلی خوشحال میشه ممنوووووونم

خانوم مهندس

میبینم که خانوم تشریف ندارن ، یاد تفریحات دوران تجرد افتادین.. پیرو فرمایشاتتون در پاسخ کامنت قبلی آقا یا خانوم 3010 به همسرشون عرض کنن که برای طولانی زیستن لازم نیست به روزهای زندگی اش اضافه کند تلاشش این باشد که زندگی را به روزهایش اضافه کند ایضا تبریک (حالا مگه کسی از من عرض تبریک خواست؟ :دی)

سلام اگر چه دوری از خانواده برای شما سخته ولی برای خوانندگان وبلاگ بد نبوده .....به دلیل تنهایی زود به زود اپ میشین.... اخه مریم گلی بلا از موقع تولدش تا حالا وبلاگ را فشل کرده البته اینا همش شوخیه .....خدا رو شکر که وجود نازنینش باعث شده از پدر بودنتون تا این حد لذت ببرین

صبا

سلام، قلمتون خيلي شيواست و توصيفاتون ماندگار. شبيه فيلم نامه مي مونه گاهي... واسه همين وقتي نوشتين باورتون نميشه كه 5 سال هست كه دوستتون رو نديدن يادم به سرداب منزل استاد افتاد كه خيلي ها 30 ساله ايشون رو نديدن وشايد يادشون هم نيست!

تبریزی

آقا نگویید [تعجب]جسم هم مرکب مبارکی است البته برا ارواح طیبه خدا نخواست عالمی را آسوده کنه[چشمک]