ماه و ماهور



تکه ای از ماه*

از محاق خیمه بیرون می‌زند امروز

می‌خرامد ماه در ماهور

چشم بد از روی ماهش دور


⏹⏹⏹


بی زره، بی ترگ

می‌رود بازی کند با مرگ

از عسل شیرین تر است این مرگ


می‌رود تا خواب شهر شب‌نشینان را برآشوبد

شهر شب از آب، حتی از هوا، خالی است

شهر نامردان پوشالی است


آنک اما شیری از سمت نیا شمشیر او لاسیف

یادگار لافتی، سرتا به پایش شور


می‌درخشد ماه در ماهور


⏹⏹⏹


کفر از شرمش مسلمان وار می‌آید

لحظه‌ی شیرین ترین دیدار می‌آید

می‌خروشد

می‌چکد از چشمهایش نور

می‌رسد خورشید و می‌خوابد غبار راه


می‌تراود ماه در ماهور


* راوی می‌گوید: خَرَجَ إلَينا غُلامٌ كَأَنَّ وَجهَهُ شِقَّةُ قَمَر

/ 1 نظر / 57 بازدید