صد و چهارده روزگی

زیاد از تو ننوشته‌ام و ناراحتم. تو بزرگ تر و شیرین تر می شوی و من می ترسم که روزی حسرت بخورم برای ثبت نکردن این لحظه ها. 

تو به سنی رسیده‌ای که توجه کامل ما را می‌طلبی. حتی اگر پیشت باشم و نگاهت نکنم ناراحت می شوی و یکی از آن جیغ های نارنجی ات را می کشی.

چند روز پیش کشف کردی که دو دست داری. تا پیش از آن یک دستت را جلوی چشمت می آوردی و مبهوت نگاهش می گردی اما کشف تازه ات وقتی رخ داد که دو دستت به هم رسیدند. حالا نوبت به پاهایت رسیده. پاهایی که در هوا معلق نگه می داری و وقت شادی محکم به زمین می کوبی شان. امروز هم غلت کامل زدی

پریروز مادرت تو را برد دکتر. اولین باری بود که مریض می شدی. شب تا صبح کنارت خوابیده بودم که خدای ناکرده نفست نگیرد... دکتر می خواست تو را معاینه کند. لباست را در آورد و دستش را برای معاینه روی شکمت گذاشت، تو قهقهه زدی! دکتر می گفت اینکه حالش از من بهتر است. اما دیگر مریض نشو! دیدن چهره ی خسته تو تاب از تن ما می گیرد.

امروز تو باعث شدی که با تعدادی از دوستان خوبمان دور هم جمع شویم. چقدر شیرین بود دیدار آدم هایی که به هر کدام شان علاقه داشتم و به یادم آوردند که در این دیار غربت تنها نیستیم.

امروز تو صد و چهارده روزه شدی.

/ 7 نظر / 8 بازدید
saeed

salam... omidvarm ke khoob o khosh o salamat bashid.. jaye ma khali boode anja... be omide didar

ابوالحسن

سلام عکس مریم خانم را زینب به ما نشان داد که چقدر بامزه است. خدا حفظ کنه این کوچولوی نارنین رو برای شما و ان شاالله انسانی موثر برای بشریت بشوند.

محمد

خدا سلامت‌ش بدار، برایِ شما.

[گل]

پدر شدن چقدر شیرین بوده که 22 روز است وبلاگ را به روز نکرده اید اگر مریم جان زبان باز کنند فکر کنم دیگر وبلاگ را تعطیل میکنید ولی اشکالی ندارد معلوم است مریم کوچولو حسابی دلبری کرده

نادر نوروزشاد

شب تولد اولین فرزندم، به سراغ مادرم رفتم. دستش را بوسیدم. زنم زائیده بود ولی من تازه معنای زائیدن را فهمیدم. از آن پس، با کودک خود، زندگی خودم را سیر می کردم. آن هم بااین تفاوت که او در دوران نداریها و نبودها به دنیا نیامده بود و من .. چرا!

رهگذری

نمی دونم خیلی فضولم یاحساس . ولی من هیچ نوشته ای تا جایی که این اواخرو خوندم درباره خانمتون نخوندم اصلا انگارنیست تو عالم این خانمتون .نوشته های قبلتو خوندم که نوشته بودی یادم اومد یه بار تو سال 88وبلاگتو خونده بودم وهمون وقت فکرکردم مجردی ونه متاهل . حتی اینجا درباره مریم نوشتی مادرت ! فضولیه ها ولی چراهمه تو زندگی تو هستن ادمای چندقرن پیش ولی تا یه حدودایی که من وبلاگتو خوندم اسمی ازخانمتون نبود؟ دمت گرم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!