یاد روزگار کودکی

سال بمباران بود. کودکی ما در هراس آژیرهای زرد و قرمز پرپر می‌شد. صدام و شرکایش می‌خواستند کار جنگ را یکسره کنند. پدر هنوز به خوزستان می‌رفت جز سه ماهی که برای ماموریت به تبریز رفت. مادر با دو بچه دست تنها بود. مدرسه یک خط در میان تعطیل می‌شد. با صدای آژیر ما را می بردند به زیر زمین نمور ساختمان قدیمی مدرسه که کتابهای سالهای قبل را در آن انبار کرده بودند. مدرسه به پدر و مادرها توصیه کرده بود که اگر می‌توانند بچه ها را به مدارس شهرستان ببرند که امنیت بیشتری دارد. ما هم رفتیم به جهرم.

وسط سال بود و مدرسه راضی نمی‌شد به ثبت نام. پدرم گفت هر امتحانی می خواهید از او بگیرید، من قول می دهم از همه بهتر شود. این حرف را مدیر مدرسه آخر سال که کارنامه ها را می‌دادند به من گفت. حالا یک غریبه به دبستان آمده بود که کسی به او محل نمی‌گذاشت. تنها دوست من کوروش بود که او هم اندکی بعد ازمن با برادر کوچکش از شیراز آمده بود. و یک نفر دیگر که یک روز زنگ تفریح با محبت به سراغ من آمد و خوراکی اش را به من تعارف کرد. اسمش علی بود.

دوست تر که شدیم مرا دعوت می کرد به خانه اش نزدیک فلکه مصلی. مادرش گاهی نان فسایی می پخت که من خیلی دوست داشتم. خانه شان حیاط بزرگ و با صفایی داشت. ما می نشستیم روی تختی که در حیاط بود زیر سایه دیوار و درس می خواندیم. گاهی هم خوب یادم هست که با هم کارتون سندباد می دیدیم. آنها تلویزیون رنگی داشتند. خانه پدربزرگ تلویزیون سیاه و سفید کوچکی داشت که آنتن اش مشکل داشت و تصاویرش برفکی بود. علی به نسبت قد بلند بود. صورت سفید و چشمان قهوه ای روشن داشت.

حالا بیش از سه ساعت است که در مطب دکتر نشسته ام. حوصله ام بسیار سر رفته. نام دکتر عینا مثل نام علی است. هر چه فکر می کنم او نمی تواند علی باشد. یک پزشک تا فوق تخصص بگیرد حداقل چهل ساله می شود و تا اینقدر مشهور شود چهل و پنج ساله. اما تصورش خیلی شیرین است که وقتی وارد مطب می‌شوم دکتر بگوید: محمد! من بگویم: علی! و بعد همدیگر را در آغوش بگیریم . . .

/ 8 نظر / 15 بازدید
پرستو

چه حس شیرینی و چه زیبا بیان شد.

سید مهدی

از بمباران دشمن تا تصور آغوش دوست! زیبا و شیرین![لبخند]

بیقرار

و چه زیبا امثال شما عزيزان فرهیخته پاسخ بمباران ها را با دانش و تخصص خود داده اید. شخصاً خیلی دوست دارم این علی آن علی باشد. یا علی.

نرجس

زیبا بود. چه جالب شما ساکن شیراز بودید؟ من هم. و البته اصالتا هم جهرمی هستم[لبخند]

خانوم مهندس

چه زندگی پر فراز و نشیبی داشتید. حالا من بخوام از گذشتم بگم خلاصه میشه تو دو تا خط تکراری

دوست ناشناس و نديده!

سلام واقعيت اين است كه زندگي چندان پرفراز و نشيبي نداشته ايد! البته در مقايسه با زندگي ما و بسياري از هموطنان ديگر كه در مناطق مرزي مستقيما در معرض بمباران عراقي ها بودند! به هرحال ببخشيد قصد جسارت و آشفته كردن فضا را نداشتم. امده بودم تا در فضاي صميمي و لطيف وبلاگ شما كمي روح و روانم را ارام كنم كه خوردم به اين پست جنگي. البته به گمانم كه ما در مقابل ان چه كه اين روزها مردم عراق و سوريه تجربه مي كنند يا آنچه كه مردم حلبچه در سال 66 تجربه كردند وضع بسيار بهتري داشتيم. ارادتمند.

رها

کاش این علی همان علی بود!!!!!!!!! بسیار نوشته های ارزشمندی دارید خوشحالم که با انسان فرهیخته ای چون شما اشنا شدم

نوشین .م

دیگه اگر خودم هم بخوام نمیتونم از اینجا برم من میروم زکوی تو ودل نمیرود اقا این بخش را که خوندم منو برد به سالها پیش ولذتی را که از خواندن کتاب شلوارهای وصله دار بردم دوباره در من زنده کرد, ان روزها من تشنه خواندن بودم و برام مهم نبود چی بخونم هر کتابی به دستم میرسید با حرص وولع تمام میخوندم وچه لذتی داشت ,امروز نه پدرم در کنار ما هست نه عموم نه رسول پرویزی که با هم دوستی نزدیکی داشتند