سوغات اصفهان (2)

سوغات اصفهان (2)

در طول سفر رمانی از زویا پیرزاد را می‌خواندم : چراغها را من خاموش می‌کنم. رمان زیبایی بود، بدون تکلفهای رایج، روانکاوانه در محیطی آشنا. هفته قبل از آن هم رمان پرنده من را می‌خواندم باز هم رمانی ساده از یک نویسنده زن، به یادپرنده خودم افتادم. این شعر تکراری است اما دلم می‌خواهد دوباره بنویسم

 


غروبِ روزی از این روزها،

پرنده‌ای تنها

کنار پنجره‌ات بال بال خواهد زد

 

برایش آب بیاور

اگر دلت فوران کرد،

دانه‌ای بگذار

 

و آن پرنده معصوم

آب و دانه نخواهد خورد

اگر پرنده نمرد

بمان

دو آفتاب نگاهش کن

پس از اذان غروب

پرنده پیدا نیست

پرنده در شب گلهای چادرت جاریست

 

/ 5 نظر / 22 بازدید
پنجره‌اي به زندگي

سلام آقای فخارزاده آشنايی با کسی که زبان شعر را می‌فهمد و شور عشق را می‌شناسد افتخار بزرگيست و جالب آنکه او هم از همين ديار آمده‌است.از يک ديار شريف. همخانه بوده‌ايم از روزگار دور/ با هم از اين ستاره به خورشيد رانده‌ايم/ با هم نشسته‌ايم بر گنبد خيال/ با هم سوار خاطره تا عشق رفته‌ايم/

امیر

سلام*خوبی محمد جان*خوش ميگذره*من هر چند وقت يه بار بهت سر ميزنم*وبلاگت يعنی شعرات روز به روز قشنگتر ميشه*موفق و مويد باشی*خيرآبادی

a visitor

سلام عکس قشنک و شعر قشنکتری بود.

.....

شعر شما هم مرا به ياد برنده خودم انداخت.

صنم

روزگاری من ودل ساکن کویی بودیم ساکن کوی بت عربده جویی بویم یاته چه شبا وچه اشکها وچه عاشقانه ها برپا بود