گوینده نمی‌داند که چه می‌گوید

 

چرا این قدر سخت گیر شده‌ام در انتشار نوشته‌هایم؟ شاید حس می‌کنم کامل نیستند اما هر چه منتظر می‌مانم این میوه ها نمی‌رسند. مثل شعرهای ناتمامی که در گوشه کاغذها و پشت پاکت ها نوشته بودم و حالا مریم دارد آنها را یکی یکی پاره می‌کند! مثل این یکی که دیشب کف اتاق خواب افتاده بود:

دو نیمه کرد جهان را به اسم آدم و حوا

یکی غریب و بلاکش یکی مقدس و زیبا ...

نمی‌دانم از خاطرات رم چیزی برایت نوشته‌ام یا نه؟ حال جستجو در آرشیو را هم ندارم .حداقل این شعر را که قبلا نوشته‌ام خوب یادم هست:

رم حالتی دارد برایم مثل تبریز 1 ...

یک نکته جالب در مورد رم این بود که مردم حتی توریست ها  در آنجا "زندگی" می‌کردند. مثل فلورانس یا بارسلونا -که جمعیت مدام در حال رفتن از جایی به جای دیگر بود- نبود. بلکه نشستن و تماشا وجه غالب شهر بود. حالا این ممکن است به معماری شهر یا آب و هوای نسبتا گرم آن برگردد اما چیزی که برای من ارزش داشت و الان دنبال آنم همین سکون و استراحت و خوردن یک قاچ هندوانه بود در ظهر گرم تابستان.

در شهر رم آب نماهای بسیاری است و میدان ها. بسیار کم پیش می‌آید که شما در شهر بزرگی در آمریکای شمالی میدان ببینید. میدان در شهرسازی مدرن غرب جایی ندارد. اسراف فضاست!  اما در رم میدان ها و آب نما ها فراوانند. بعضی از آن ها ساخته معماران و هنرمندان بزرگ هستند، بعضی هم به خاطر یک فیلم به شهرت جهانی رسیده‌اند مثل آب نمای Trevi که فدریکو فلینی در فیلم زندگی شیرین (La Dolce Vita) آن را نمایش داد. همیشه هم جمعیت زیادی دور و بر این میدان ها نشسته اند2. یک جایی هم دارد به اسم پلکان اسپانیایی (scalinata di spagna) که اوج این داستان است. مردم خاصه جوان ها ساعت‌ها آن‌جا می نشینند تا وقت غروب. و من چه دوست می‌دارم تماشای جوانان عاشق را.

 دیگر اینکه، یک سالی است ظاهر خانه ما تغییر کرده هیچ کتابی دم دست نیست و من نمی توانم مثل قدیما که یک دفعه دلم تنگ می شد برای کتاب، بروم سراغ کتابخانه و کتابی را به تصادف یا به دلیلی بکشم بیرون و ساعتی غرق خواندن آن بشوم. به همین خاطر میزان مطالعه من بدجوری پایین آمده. کتابخوان های الکترونیکی هم مثل سابق حال نمی دهند اگرچه همین چند کتابی هم که در این یک سال خوانده ام روی کیندل یا گوشی ام بوده، مثل تمهیدات عین القضات که  امروز داشتم می خواندم .به نظرم آدم باید بنشیند با یک رفیق اهل دلی و این کتاب را بلند بلند برای هم بخوانند و شرح کنند:

  • با تو گفتم، اگرچه مخاطب تویی اما مقصود و فایده دیگری و غایبی بر خواهد داشت. از آن بزرگ نشنیده ای که گفت: سی سالست که سخن با خدای تعالى میگویم و خلق می پندارند که با ایشان می گویم. ای عزیز معذور دار. قاضی فضولى همدانی از کجا، و این سخنهای اسرار ازکجا؟ گوینده نمی داند که چه می گوید شنونده چه داند که چه می شنود!

پی نوشت:

1- من تبریز را ندیده ام اصلا نمی دانم به رم شباهتی دارد یا نه. در این شعر منظورم آن تبریزی است که مولانا از آن سخن می گوید. آشیان عشق. دو شهر در ایران این خاصیت نمادین را دارند.

2- با این وصف رم به شیراز شبیه تر است! البته شیراز کودکی های من.

/ 7 نظر / 15 بازدید

ایکاش بیشتر از سفرهاتون مینوشتین سالهای قبل خیلی زیبا و با حوصله مینوشتین در مورد دیدنیهای کانادا عکس و پست های جالبی داشت البته من اینها را یک سال و نیم قبل که تازه با بهشت دل اشنا شده بودم خوندم در ضمن روز عرفه دوستان وبلاگی را از دعا فراموش نکنید ممنون

شاید مخاطبین علاقمند کمتر کامنت گذاشته اند وگر نه سفر نامه خوانی از علاقمندی های بسیاری از ایرانیان بوده وهست ان هم با نگاه خاص ونگارش جالب و دلنشین شما ما که منتظریم

حیران

سلام یکی از علائق من در زندگی سفر است و چقدر دوست دارم روزی به رم سفر کنم توصیف هایتان دقیق بود و زیبا انگار خود آدم به رم سفر کرده است به نظرم به روز بودن وبلاگ می ارزد که کمال گرایی را کنار بگذارید و مطلبی را هر چند ناتمام پست کنید خوشحال شدم به من سر زدید و خوشحال تر میشوم باز هم سر بزنید شاد باشید و خرم

محسن

نوشته هایتان خوانده می شود حتی اگر نیم بند باشد چه برسد به سفرنامه و مانند آن بنویسید بنویسید بنویسید که در این روزگار همه مولفند و نویسنده کم است.

محسن

با اجازه به استقبال شعرتان آمدم: یکی همیشه به راه و یکی مطنطن و رعنا

محسن

یکی همیشه به حیرت یکی شریف و فریبا

محسن

یکی پر حسرت یکی شرنگ به جانها