روز هشتم

امروز رفتم به داروخانه محله قدیمی مان. آقای راجیت گفت نیم ساعت طول می کشد تا نسخه آماده شود. زنگ زدم به سعید که اگر جلسه قرآن هنوز ادامه دارد بروم بچه ها را ببینیم. گفت بچه ها در پنت هاوس رویایی جمع شده اند. از داروخانه آمدم بیرون. آن طرف خیابان یک چهره آشنا دیدم. خوب که دقت کردم بابای اریکا بود. داشت برای دخترش که این طرف خیابان بود دست تکان می داد. بابای اریکا آزاد شده بود. خدا را شکر.

/ 3 نظر / 19 بازدید

سلام. خواستم یادآوری کنم که ایمیلتون رو چک کنید. با تشکر. [لبخند]

دلم گرفته... یک ماه و نیمه تو محیط پژوهشی تقریبا تراز اول این مملکت دارم تزم رو انجام میدم. اولش ی سری رفتارها واسم عجیب بود. اما امروز حس کردم منم دارم مثله همونا با جدیدترا برخورد میکنم. انگار نمیشه همرنگ جماعت نشد، اذیت میشی.. له میشی.. کارت پیش نمیره.. ولی امروز عصر که داشتم برمی گشتم حس خوبی نداشتم. حالم بد بود از خودم. اول دوره دکترام با خودم عهد کردم هیچ وقت اخلاق رو زیر پا ندارم. ولی سخته. وقتی محیط بیمار باشه، وقتی جو ناسالم باشه سخته سالم بمونی.. امیدوارم محیطی که وارد میشید اینجور نباشه..

صدف

دلم گرفته... یک ماه و نیمه تو محیط پژوهشی تقریبا تراز اول این مملکت دارم تزم رو انجام میدم. اولش ی سری رفتارها واسم عجیب بود. اما امروز حس کردم منم دارم مثله همونا با جدیدترا برخورد میکنم. انگار نمیشه همرنگ جماعت نشد، اذیت میشی.. له میشی.. کارت پیش نمیره.. ولی امروز عصر که داشتم برمی گشتم حس خوبی نداشتم. حالم بد بود از خودم. اول دوره دکترام با خودم عهد کردم هیچ وقت اخلاق رو زیر پا ندارم. ولی سخته. وقتی محیط بیمار باشه، وقتی جو ناسالم باشه سخته سالم بمونی.. امیدوارم محیطی که وارد میشید اینجور نباشه..