شادی هایی که از جنس دلار نیستند (۱)


پنج شنبه با بهزاد و خانواده ها رفتیم دربند. بهزاد از رفقای قدیمی واترآباد است که مدتی هم در تورنتو همکار بودیم. پنج سال پیش به آمریکا رفت و حالا در شرکت Apple کار می کند. بچه هایمان هم سن هستند و همسرش با همسر من بسیار همدل و پایه. تازه، همشهری ما هم هست.بهزاد، پیشنهاد داد که تا هتل اوسون برویم و آنجا صبحانه بخوریم. من شک داشتم با دو بچه ۳ و ۶ ساله بتوان تا آنجا رفت. اما از طرفی دلم می خواست مریم و علی با کوه انس بگیرند. دل به دریا زدم. مسیر کوهنوردی دربند خیلی سرسبز تر از توچال است. روستای پس قلعه و گذر آقا مهدی و چشمه ها و سایه سار درخت ها سر آدم را گرم می کنند.

روستای پس قلعه

ما زیاد توقف می کردیم تا بچه ها خستگی در کنند و آبی بنوشند. گاهی آب باریکه ای یا چشمه ای می دیدند و مشغول کشف طبیعت می شدند. علی شاخه های خشک را جمع می کرد و می گفت می خواهم با این ها میز درست کنم. پسر بهزاد که او هم اسمش علی است و یک ماه از مریم ما کوچکتر است ماشالا بسیار چابک بود و به راحتی از صخره ها بالا می رفت و لج مریم را که دلش می خواست او از همه جلوتر باشد در می آورد. نیم ساعت مانده تا هتل، علی ما خسته شده بود و بهانه می گرفت که چشمم به فلش های آبی روی سنگ ها افتاد که مسیر را نشان می دادند. حالا علی هیجان داشت که فلش بعدی را زودتر از همه پیدا کند و مسیر را به ما نشان بدهد. به هتل اوسون که رسیدیم سر و صورت مان را با خنکای آب شستیم و جای دوستان خالی، صبحانه خوبی خوردیم.

files-hotels-1653681%5B148c8a8365b3f1157283f3485c9ba39c%5D.jpg

برگشتن هم فرصتی بود که بچه ها، خاطرات مسیر رفت را زنده کنند. آخر کار هم سوار تله سی یژ شدند و در میدان سربند بستنی خوردند. دو تا نان بربری هم از نانوایی سنتی آنجا خریدم که بچه ها در راه خانه خوردند و خوابشان برد. دم بهزاد گرم. بسیار خوش گذشت.



/ 0 نظر / 165 بازدید