عقل مصلحت اندیش

 ضـحـاک بـن عـبـداللّه مـشـرقى در واقعه عاشورا شرکت کرد اما کشته نشد. او بسیارى ازقضایا را از نزدیک دیده و نقل کرده است و جز راویان و تاریخ نگاران واقعه‌ی عاشورا به شمار می‌رود. ضـحـاک مـى گـویـد: من و مالک بن نضر ارحبى در روز تاسوعا به خدمت امام حـسـیـن (ع) رسیدیم. بعد از سلام و احوالپرسى امام (ع) از علت حضور ما جویا شد٬ گفتیم :. آمـدیـم تـا خـدمت شما سلامى عرض کرده باشیم و از خداوند موفقیت شما را بخواهیم و تجدید عهدى هم شده باشد و اوضاع مردم را به اطلاع برسانیم که همه تصمیم به جنگ با شما گرفته اند، این شما و این مردم، اکنون هر تصمیمى که دارید بگیرید. امام (ع) در پاسخ فرمود:حسبی اللّه ونعم الوکیل. (خدا برای من کافی است) بعد که آماده‌ی خداحافظى شدیم , حضرت فرمود: چرا اینجا نمی‌مانید که مرا یارى کنید؟ مالک گفت : من٬ هم قرض دارم و هم زن و بچه و با این بهانه , امام (ع)را تنها گذاشت و رفت.

من گفتم : من نیزقرض دارم و زن و بچه اما حاضرم در رکـاب شـمـا بجنگم البته مادامى که شما سربازانى داشته باشید و جنگیدن من براى شما مفید بـاشد و خطرى را از شما دفع کنم و اما هنگامى که یاران خود را از دست دادید و بودن من براى شما فایده‌اى نداشته باشد, مرا آزاد بگذارید تا صحنه نبرد را ترک کنم! حضرت هم تقاضاى مرا پذیرفت . صبح عاشورا نبرد آغاز شد. ضحاک بن عبداللّه اسب خـود را در وسـط خیمه ها بسته بود و پیاده جنگ مى کرد که دو نفر را کشت و دست یک نفر دیگر را قطع کرد. آن روز حضرت چندین بار فرمود: دستت شل مباد! خداوند متعال از اهل بیت پیامبر(ص ) جزاى خیر به تو عنایت کند. اکثر یاران امام حسین (ع) کشته شدند. غیر از سوید بن عمرو و بشیر بـن عمر  کسى باقى نماند. دشمن به حضرت و اهل بیتش تسلط پیدا کرده بود. ضحاک بن عبداللّه به خدمت حضرت رسید و عرض کرد:. یابن رسول اللّه (ص)! مى‌دانى که بین من و شما شرطى بود که من از شما دفاع کنم مادام که یـارانـى داشته باشى و اگر بى یاور شدى و ماندن من براى شما فایده‌اى نداشته باشد٬ در رفتن از میدان جنگ آزاد باشم. امام (ع) فرمود: درسـت مـى‌گـویـى اما چگونه مى‌توانى خود را از اینجا نجات بدهى , اگر می‌توانى برو که از طرف من آزاد هستى.  ضـحـاک بن عبداللّه به طرف اسبش رفت. می‌گـویـد: سوار بر اسب شدم و حرکت کردم. لشکریان دشمن به من راه دادند تا از صف آنان بـیرون آمدم اما پانزده نفر مرا تعقیب کردند تا در قریه شفیه, نزدیک فرات , مرا یافتند. دو نفر از آنها (کثیر بن عبداللّه و ایوب بن مشرح) مرا شناختند و گفتند این شخص پسر عموى ماست، لذا خداوند مرا از دست آنان نجات داد.

ضحاک سالها زیست اما با پشیمانی و حسرت.

/ 2 نظر / 53 بازدید
ر.ک

عالم همه قطره اند ودریاست حسین خوبان همه بنده اند و مولاست حسین ترسم که شفاعت کند از قاتل خویش از بس که کرم دارد وآقاست حسین دعای هماهنگ وهمزمان همه شیعیان جهان برای فرج آقا امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف با توسل به قرآن وامام حسین علیه السلام وعده ما :شب عاشورای حسینی بین نماز مغرب وعشاء با پنج مرتبه آیه شریفه امن یجیب المضطر اذا دعاه ویکشف السوء در هر جا که هستیم. التماس دعا

Simin

سلام و باتشکر... ای کاش می شد قدری بيشتر هم درباره واقعه حسين ومخصوصا يارانش بگوييد ونيز درباره ريشه و مبدا عزاداری ها در ايران قدری بگوييد.