شاعری از کویر

برخی آدمها هستند که به مقام آرامش رسیده‌اند. این آرامش در سکوتشان٬ در لبخندشان در لحن آرام صدایشان و در بی‌ اعتنایی‌اشان به هیاهوی این بازار دل‌آزار هویداست. روی زمین کنار دست تو می‌نشینند با تو سلام و علیک می‌کنند و آنقدر متواضعند که اگر اختلاف سن و سال نباشد خیال می‌کنی که هم‌کلاسی تو در دبستان روزگارند غافل از اینکه استاد دانشگاه آگاهی‌اند.

امروز در سایت ها خواندم که استاد محمد حسین بهجتی (شفق) به رحمت خدا رفته‌اند. چند سال قبل هم این خبر را شنیده بودم اما بعد که با اردکان یزد (محل سکونت ایشان) تماس گرفتیم گفتند که برادر ایشان مرحوم شده و روزنامه‌ها محمد حسن را با محمد حسین اشتباه کرده‌اند. اما این بار خبر راست بود.

ما در ایران دو شاعر با تخلص شفق داشتیم. یکی آقای محمدجواد غفورزاده که اهل مشهد و شاعر مشهورتری هستند و آقای محمد حسین بهجتی که ایشان همان شاعری بودند که شعر معروف هرچه که بیند دیده خدایش آفریده را سروده‌اند. چند بار توفیق داشتم که در شب شعرها ایشان را ببینم. سه یا چهار بار در شیراز٬ دو بار در یزد و دو بار هم در تهران.

یک بار که ایشان را در شیراز دیدم سال ۷۳ بود. استاد مشغول سرودن شعر بود. روی زمین دراز کشیده بود سرش روی بالش بود و مثل کسی که خوابیده روزنامه می‌خواند کاغذی در دست داشت و بیت هایی را که می‌سرود روی کاغذ می‌نوشت. این شعر که در هشتمین یادواره‌ی شب شعر عاشورا با موضوع حبیب بن مظاهر به چاپ رسیده محصول آن لحظات است:

بُوَد ز لطف سحر بیشتر صفای حبیب
شکفته آتش صد نی ز ناله های حبیب

کسانی که آن مرحوم را می‌شناختند٬ سلامت نفس و اخلاق نیکویش را تحسین می‌کردند. با اینکه در علوم نقلی و عقلی دانش فراوانی داشت (و من با چشم خودم دیده‌ام که بزرگان کشور چگونه به ایشان ادای احترام می‌کردند) گوشه‌ نشینی در کویر یزد را به قیل و فال مدرسه ترجیح داده بود. شعرهای لطیف و ساده‌ی ایشان بیشتر مضمون مذهبی داشت. یکی از شعرهایی که بسیار به دلم نشست حکایت امام سجاد در خانه‌ی کعبه بود که به شعر درآورده بود. هرچه روی وب گشتم این شعر پیدا نشد و فقط این ۳ بیت را دیدم:

در رضای دوست گم کردم رضای خویش را
غم به یم پیوست و کرد افزون بهای خویش را
شستشو دادم سحرها چهره را در موج اشک
یافت جان تیره ام از نو صفای خویش را
ای پناه بی کسان تنها تویی دمساز من
با تو گویم دردهای جانگداز خویش را

 

استاد بهجتی شفق

زندگی نامه استاد شفق

/ 7 نظر / 12 بازدید
احسان

سلام دوست گلم,وبلاگت بیسته بیسته,من به روز کردم.خیلی خوشحال میشم به من سر بزنی.راستی اگه خواستی تبادل لینک کنیم حتما بگیا

Saeed

agha salam...omidvaram ke khoob va salamat bashi...ma har rooz miyayeem b ein omid ke harfe haye shoma ra beshnavim....

باد صبا

سلام دستتون درد نکنه نوشته شما و همچنين شعر های اين شاعر بزرگوار خيلی قشنگ بود. روحشان شاد

حسين

با سلام و ادب اين شعر را که شنيدم حيفم آمد برايتان نفرستم .شاعرش را اما نميدانم که کيست اگر هم آن را خوانده باشيد ارزش دوباره خواندن را دارد اگر شد آهنگش را هم که عليرضا قربانی خوانده برایتان ایمیل میکنم. وقتی گريبان عدم با دست خلقت مي دريد وقتی ابد چشم تو را پيش از ازل مي آفريد وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

طالب موذنی

سلام دکتر جان بالاخره بعد از مدتها توانستم اين صفحه را باز کنم. ياد آن بزرگوار بخير و روحشان شاد. از اینکه به یاد بزرگان سنت و فرهنگمان هستی بسیار تحسین برانگیز است بدرود

حسين

ایشان شعر زیبایی نیز سروده اند در رثای حضرت علی(ع): دیر شد دیروشب رسید بسر یارب امشب نکوفت حلقه بدر جام دلها زغم پراز خون شد بکجا رفت؟دیر شد.چون شد؟ چه شد آن نیکمردبرقع پوش که شب انبان نان کشید بدوش دیده ها شددر انتظار.سپید مرد احسان شب ز ره نرسید ................ ............... چون علی کوکسی که تادم مرگ خورد اندوه مردم بی برگ؟ چوعلی کو شهی رئوف و کریم که نهد لقمه در دهان یتیم چو علی کو امیری آزاده که بود دستگیر افتاده چو علی کو کسی که با قاتل صد محبت کند به جان و به دل؟ .............

حميد موذني

با مطلبی با عنوان " سیکل مطلقه/مشروطه و بازی مار وپله "به رو.زم