کافه نادری و آدم های اشراقی

آمده‌ام به کافه نادری تا بنویسم، به یاد کافه های تورنتو.

امروز قدری قدم زدم در تهران قدیم. زیاد پیاده می‌روم این روزها. کمی قبل رفتم چارراه مخبر الدوله، مسجد هدایت. مراسم چهلم یک آدم خوب بود. گمانم آقای کاشانی را اولین بار بیست سال قبل دیده بودم و سالها بود که ندیده بودم. دهه فاطمیه با دوستانش می‌آمدند شیراز. مرد مدیری بود. اهالی بازار تهران فرهنگ و مرام دیگری دارند. گمانم تنها کسی که آنجا مرا می‌شناخت امام جماعت مسجد بود -آقای تهرانی- که همسفر حج بودیم و قبلا از او نوشته‌ام. خبر داشت که برگشته‌ام و آرزوی موفقیت کرد.

کم کم دارم کار و زندگی را شروع می کنم. روز دوشنبه و چارشنبه رفتم دانشگاه. روز اول اتفاق جالبی افتاد. استاد راهنمایم از واترآباد در دانشگاه ما سخنرانی داشت! یکی دو بار هم در طول سخنرانی به کارهای من اشاره کرد. ناهار با هم بودیم و بعد یکی از اساتید برجسته دانشگاه که سالها قبل شاگرد استادم بوده و حالا ماهواره می‌سازد کارگاه و آزمایشگاههایش را به ما نشان داد. استاد می‌گفت که برنامه‌ای در هند دارد و سر راه هند آمده ایران. دیدار او خاطره خوبی بود برای اولین روز کار. دو ماه آخری که کانادا بودم چند بار تلاش کردم که او را ببینم اما میسر نشد حالا استاد خودش آمده بود.
دو سه دانشجوی ارشد و دکترا از درسی که قرار است ترم بعد ارایه کنم با خبر شده‌اند و ابراز علاقه می‌کردند. یکی‌شان می‌گفت که پایان نامه دکترای مرا خوانده و بخش هایی از کار مرا ادامه داده. روز چارشنبه هم همان جلسه‌ای که قرار بود رو در رو تشکیل شود برگزار شد. پنج تا از استادها بودند و به نظرم جلسه خوبی بود.
 شب رفتم به  جلسه سخنرانی مهندس حسینی به مناسبت اربعین. بیست و یک سال است که مهندس را می‌شناسم و همیشه برایم حرف های تازه دارد. مطالعات عمیق دینی دارد و به مسایل روز و زبان امروز آشناست. یاسر -دوست نازنینم- که مدتی است از اتاوا آمده خبر این برنامه را داده بود. قرار است فردا شب هم بروم شاید برنامه ای هم اجرا کنم. مهندس هفته قبل برای شب شعر آمده بود شیراز. چند ساعتی با هم بودیم حرف های خوبی زدیم و قرارهایی گذاشتیم برای آینده. یکی از دلایل بازگشت من به شرق دیدار همین آدم های خوب است، آدم های اشراقی. خدا را شکر که چه زود این دیدارها  میسر شد.
سه شنبه رفتم دنبال لباس شویی و ظرف شویی و گاز و یخچال و قیر و قیف و تیر و تخته و ... این ماجرا حالا حالا ادامه دارد. 
من از کجا غم و شادی این جهان ز کجا
من از کجا غم باران و ناودان ز کجا!
امروز صبح هم دنبال یک کار اداری بودم. از مزایای زندگی در ایران یکی این است که کلا سر آدم گرم می شود با کارهای اداری و احساس بیکاری نمی کند.
وقت برگشتن از کافه نادری آن حس عجیب لحظه‌ی سرودن سراغم آمد:
تو می آیی و می خندی و بهتر می شود حالم
شکوفا می شود بر شانه های خسته ام بالم
/ 7 نظر / 8 بازدید
باد صبا

سلام چقدر نوشته های اخیر خواندنی بودند. اول اینکه خیر مقدم می گم و خوشحالم که برگشتید. امیدوارم همه کار ها از خرید تیر و نخته تا برنامه ریزی های کاری و غیره خوب پیش بره. دیگه اینکه هر چند برای مدتی کم سعادتیم و امکان دیدار نیست ولی واقعا از اینکه برگشتید خوشحالم. چند باری زنگ زدم که بتوانم حداقل تلفنی خداخافظی کنم که میسر نشد. درگیر اسباب کشی بودیم و کمی کار های اداری. قسمت این است که فعلا چند صباحی در مکتبخانه واتر آباد مشغول باشم. و کلی حرف دیگر که امیدوارم در فرصتی حضوری امکان گفتگویش پیش آید. سربلند و پیروز باشید

ساناز

سلام بهتون تبریک میگم شما فوق العاده اید اولین وبی کت دیدم اینهمه سال زنده است عالی عالی همواره موفق باشید و پایدار در پناه امام زمان

صدف

نمیدونم چرا مطالب جدیدتون رو که میخونم با اینکه توش امید به آینده خیلی بیشتر از قبل موج میزنه اما من دلم میگیره..دلیلشم نمیفهمم.. انگار اون آدمی که در غرب بود یکی دیگه بود و اینکه اومده اینجا یکی دیگه.. احساس غریبی می کنم!! البته به قول خودتون "هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست". موید باشید.

حسین

دکتر جان با کمال تاسف همین الان تو خبرها خوندم که استاد سید مهدی میرفخرایی در گذشتند. روحش شاد و قرین رحمت اگر از ایشان خاطره ای دارید خوانندگان وبلاگ تون رو در اون سهیم کنید

تدریس و بودن در محیط های دانشگاهی حس پویایی و تحرک را در انسان زنده نگه میداره میخواستم بدونم شما از اول هم قصد اومدن به ایرانو داشتین ولی طبعا دوست داشتین تو یک دانشگاه معتبر مشغول بشین ؟یا اینکه بعدا تغییر عقیده دادین ممنون میشم اگه پاسخ بدین

مجیدی

چقدر منتظر بودم که از مهندس حسینی بنویسید..چون عامل آشنایی من با شما جناب مهندس بودن ...خداحفظشون کنه

خانوم مهندس

من دانشجوی دکتری الکترونیک دیجیتالم سر فصل مشترک با مخابرات سیستمی ها هم زیاد داریم. مقصود از گفتنش هم این بود که: خیلی دلم میخواد پس از بازگشت به وطن، نگاهی منفعت طلبانه به نوشته هاتون نداشته باشم، اما نمیشه! هر بار که از درس و دانشگاه و اشتقیان دانشجوبان مینویسید ناخودآگاه دلم میخواست منم میتونستم جز اون دانشجویان میبودم! به هر حال سعی میکنم ازین به بعد نگاه عابر ناشناسی ام رو برگردونم . امیدوارم زین پس نکات بیشتری از تجربیات تدریس در وطن و سرو کله زدن با دانشجویان، در این گذرگه یاد بگیرم. با آرزوی توفیق