روز دوم

امروز جمعه سیاه1 بود و روزی تلخ برای من.

 صبح تا رسیدم عمو شاهد گفت امروز دیگه روز واقعه است. با خودم گفتم نکند وبلاگ مرا می خواند؟  آیات اول سوره واقعه را خواندم که احمد هم بفهمد از چه صحبت می کنیم. جلسه کوتاهی با میهای مدیر مهندسی داشتم. پیشنهاد هایی داد برای ادامه همکاری... بعد تک تک فایل های شبیه سازی این چهار سال و اندی را به احمد نشان دادم و آنهایی را که مهم تر بودند برایش کپی کردم. به چند نفر که تجهیزات آزمایشگاهی ما را تامین می کنند ایمیل زدم که دارم می روم و پس از من احمد کارها را پیگیری می کند. یکی از این ها اسمش بارنی است. بارنی معلول است و با ویلچر کار می کند اما بسیار بسیار انسان شاد و با روحیه و گرمی است. بیرون از اداره، مربی بیس بال است و به چندین هنر آراسته است. ایمیلی زد و جمله ای درباره من به احمد گفت که بزرگواری او را نشان می داد Ahmed, you have big shoes to fill. دیروز هم لیلا زنگ زد برای خداحافظی. از اتاوا آمده بود و وحید که از دوستان قدیمی و همرشته من است  به او گفته بود که من دارم می روم. لیلا اصالتا عراقی است یک روز که به شرکت ما آمده بود یکی از شعرهای عربی نزار قبانی را روی میز من دید. متعجب بود که من مهندس ایرانی و کشور انگلیسی زبان و شعر ... برایش یکی از شعرهای نزار را به عربی خواندم: «ان بین حب و حب احبک انت». او بود که مرا با کاظم الساهر2 آشنا کرد.

بعد وقت فضیلت ناهار شد.

 من و آرش هر روز با هم ناهار می خوریم. آرش بسیار انسان شریفی است و پایه است برای هر کاری. غالبا هم موقع ناهار ذکر جمیل خانداداش به میان می آید و اعصاب آرش خط خطی می شود. روزهای چهارشنبه جلسه ای با هم دارند و آنقدر به او فشار می آید که پنج شنبه ها سر کار نمی آید! آرش هم مثل من یک دختر دارد و در واترآباد دکترا گرفته. ما غالبا از خانه غذا می آوریم جز روزهای جمعه که بیرون غذا می خوریم. امروز اما برای آخرین بار رفتیم. هوا معادل 13 درجه زیر صفر بود.

بعد از ناهار باید میزم را مرتب می کردم برای نفر بعدی. خروار کاغذ های پخش و پلا، مجله ها و مقاله ها و قطعات و چیپ های الکترونیکی که آواره بودند روی میزم... داشتم کشوهای کمد را خالی می کردم که حاتم گفت: یعنی این شایعه ها واقعیت دارد؟ حاتم اصالتا مصری است و پنجاه و چند ساله. غیر از عربی و انگلیسی، فرانسه و آلمانی هم بلد است. کم حرف می زند و همسایه من است. لبخند زدم و گفتم: ظاهراً واقعیت دارد. سفره دلش باز شد. کمی حرف زدیم. می گفت در کشور ما وقتی استاد جوانی از خارج بر می گشت استادان قدیمی به او آرنج می زدند (یعنی راهش نمی دادند) مواظب خودت باش. گفتم من به فلان دانشگاه می روم که استادان محترمی دارد.ان شاالله مشکلی پیش نمی آید.

جانمازم را -که دایی همسرم در مکه به ما هدیه داده بود-  برداشتم که آخرین نمازم را بخوانم. همه اتاق ها پر بود . لیان هم دیگر نبود که اتاقی را برای من خالی کند. رفتم به انباری که کنار میز خانم سیندی بود. سیندی هم دیروز از شرکت رفت. بعد از نماز، جانماز را دادم به احمد.

حالا باید ایمیل خداحافظی را می نوشتم. خیلی سخت بود. مثل اینکه بخواهی خبری ناگهانی را بدهی. دستم، دلم می لرزید. سعی کردم خلاصه باشد و از همه تشکر کنم. تا ایمیل را فرستادم، مدیر شرکت مثل صاعقه نارل شد و گفت به دفترش برویم. موقع حرف زدن لبهایش می لرزید و من هم می لرزیدم. سعی کردیم حرف های امیدوار کننده بزنیم. به میزم که برگشتم خانداداش آمد و آرزوی موفقیت کرد و خاطره اولین دیدارمان را تعریف کرد. چند تا از بچه ها ایمیلم را با محبت جواب داده بودند. حالا می خواستم به میز تک تک بچه ها بروم به آن ها دست بدهم و خداحافظی کنم و عکس یادگاری بگیرم. انگار سیصد کیلو وزنه به پاهایم بسته بودند. نمی توانستم از جایم تکان بخورم. اول پیش نیما رفتم، بعد یات، اریک و آلن ...داداش کوچیکه با لحن معصومانه ای گفت: همه آدم های قدیمی که من می شناختم رفتند. دیدم اصلا نمی توانم ادامه بدهم. گردنم درد گرفته بود و دست هایم سرد شده بود. به عمو شاهد گفتم من حالم خوب نیست نمی توانم با بچه ها خدا حافظی کنم. کیف ام را برداشتم و رفتم. دم در که رسیدم برگشتم.  دیدم عمو شاهد ایستاده و دست تکان می دهد. نفسم به شماره افتاده بود. حالا گل محمد تنهای تنهای تنها شده.

ربّ لا تذرنی فردا

پی نوشت:

1- جمعه آخر ماه نوامبر معروف است به Black Friday

2- کاظم السهر خواننده و شاعر مشهور عراقی است که شعرهایی از نزار قبانی را خوانده و به نوعی شاگرد او بوده

/ 10 نظر / 6 بازدید
ناتمام

سلام. قصه هجرت شماست؛ نمی دانم چرا من با بغض نوشته هایتان را خواندم!! امید که هحرتی شیرین و موفق پیش روی شما باشد.

ناتمام

البته یادم رفت آرزو کنم که در دانشگاه ایرانی کسی به شما آرنج نزند!!

صبا

قلب ما هم درد میگیرد وقتی این نوشته ها را می خوانیم و وقتی تجسم شرایط شما را می کنیم. اما درست نیست که با درد و بغض به استقبال مسافر سرزمین مادریمان برویم. بزرگی دلتان روزافزون[گل]

چه قدر دل کندن از انجا هم برایتان سخت بوده ...احساس میکنم من هم انجا بوده ام ...وبا شما تلخی وداع را تجربه کرده ام ...واقعا با چه مرارتی راضی به این بازگشت شده اید ...تنها میتوان با احترام به نخبه گرانقدری مثل شما خیر مقدم گفت ...از این جهت گرانقدر که دیگرانی هم المپیادی یا رتبه تک رقمی کنکور بوده اند ...ولی وجوه دیگرتان مثل تدین -اشراف فراوان به تاریخ اسلام وزبانهای دیگری به غیر از انگلیسی و مکارم برجسته اخلاقی شما رامتمایز میکند امیدوارم مسولین محترم و شرایط کشور مان بتواند قدر عزیزانی مثل شما رابداند

احسان

سلام من هم احساس میکنم کار سختی میکنید. چون شرایط مشابهی را در همینجا و در مقیاسی کوچیک تر دارم انجام میدم. و بعد از 13 سال باید از شیراز برم. ما به شما امیدواریم و آرزو میکنم سیستم اینجا شما را حل نکند و مطمئنم که نمیکند و الگوی بسیاری هستید وخواهید شد. نمونه ای بارز و مرکبی از دین، مدرنیته، دانشگاه و صنعت. آرزوی بهترین ها برای شما

رضا خسروی

[نگران][نگران][نگران]

لادن

بلاخره روزی باید این هجرت و دوری از وطن تموم میشد. امیدوارم اینجا علی رغم کم و کاستی های موجود، شما با همون انگییزه اونجا مفید باشید. میشه بگید چرا روز سیاه نام داره؟ علتش چیه؟

خانوم مهندس

متن غم انكيزي بود اما من ته دلم واسه مملكتم خوشحالم به وطن خوش اومدين اينجا چون شمايي را كم داشت

محمد رضا

آن سفرکرده که صد قافله دل همره اوست هر کجا هست خدایا به سلامت دارش خدای ابراهیم پشت و پناه شما

علی

سلام. از چند سال پیش با وبلاگ شما آشنا شدم و واقعا از اون لذت بردم! در یکی از پست‌های قبلی گفتید که قراره با چند تن از اساتید شریف (!) در تهران ملاقات کنید. می‌خواستم بدونم این جلسه قراره در دانشگاه برگزار بشه؟ چون در این صورت شاید سعادت نصیب من بشه و شما رو از نزدیک ببینم. صحبتی هم در مورد یک کلاس درس در دانشگاه دارم که اگر خدا بخواهد حضوری عرض می‌کنم. به امید آن روز!