برنگرد! پشیمون می شی!

این جمله را این روزها بارها شنیده ام، از راننده تاکسی تا استاد برجسته دانشگاه شریف:

گیر کرده بودم در ترافیک میدان هفت تیر. ماشینی دربست کردم که مرا نجات بدهد از آن غوغای آهن و دود. راننده از من هم نا آشناتر بود به راههای زمین. بدترین مسیر ممکن را انتخاب کرد و ساعتی از محضرشان فیض بردیم. 25 سال لباس فروش بوده در پاساژ کویتی ها و حالا راننده تاکسی شده بود که ای کاش نشده بود! یک دفعه شروع کرد قصه یکی از آشناهایشان را گفت که در خارج دکترا گرفته بود و به وطن برگشته بود تا خدمت کند و حتی با 3 وزیر یا معاون وزیر ملاقات کرده بود. همه کارش را تحسین کرده بودند، اما آخر کار او را به بهانه ای واهی رد کرده بودند. قصه پشت قصه می گفت ... لبخندی زدم و به ملاقات طولانی ام با آن استاد شریف فکر کردم که از استانفورد دکترا گرفته بود و با چه اصراری می خواست مرا راضی کند که تهران جای تو نیست. آخر ملاقات جمله ای به او گفتم که به فکر فرو رفت. فردا صبح پیامکی فرستاد که روی حمایت صد در صد من حساب کنید ...

حالا در شیرازم، نشسته ام در حیاط خانه پدری روی تختی که ده سال پیرتر شده. یاکریمی (قمری) که بر شاخه های نارنج نشسته آواز می خواند. هر از گاهی هم توله سگ همسایه پارس می کند. من و مادر تنهاییم در این خانه. مریم گلی دیروز اینجا بود، مشغول کشف لذت آب بازی. دو سه بار لباسش را عوض کردم. انگشتش را فرو می کرد در شیر آب تا آب با فشار بزند بیرون. بعد روی گهواره ای خوابید که بیش از نیم قرن عمر دارد گهواره ای که همه بچه ها و نوه های مادر به نوبت در آن خوابیده اند.

مادر یک گونی نشانم داد. پر بود از کتاب ها و جزوه هایی که در دانشگاه اهواز تدریس می کردم. روی یکی از برگه ها چند بیت شعر ناتمام باقی مانده بود:

 

زندگی ات حجمی از نجابت و عشق است

زندگی ام موجی از جسارت و امید

من به همین دلخوشم که چند صباحی

در دل تنگم صدای پای تو پیچید

 

چشم من از جنس پنجره است همیشه

چشم تو از جنس ابرهای بهاری

تشنه یک قطره آب مانده دل من

پنجره را باز کرده ام که بباری

/ 6 نظر / 7 بازدید
b97

اگر اژدها کرد موسى عصا را/ رضا این عمل بى عصا مى کند/ کند زنده در پرده تصویر شیران/ ببین پور موسى چه ها مى کند/ میلاد امام رضا علیه السلام مبارک باد [گل]

لادن

خوش برگشتین به وطن وطن هرچی کم داشته باشه بازم وطنه...

پر

" غربت کجاست ؟ غربت جایی است که آدم نمی تواند قبر مادر بزرگش را پیدا کند . " این جمله را بار اول که خواندم ، به نظرم شعاری آمد ، بارهای بعد ، نه . عین واقعیت بود .

مجيد

يكى از دوستام با يكى از خوانندگان وبلاگش قرار ملاقات گذاشته بود منم اتفاقى اونجا بودم خيلى تجربه جالبى بود حدس زدن تصوير يك آدم از پشت كلمات و نوشته هاش

پیمان

همه باید تلاش کنیم تا روحیه کار تیمی ، نظم و قانونمداری را در جامعه تزریق کنیم، والا حالا حالاها همین آش و همین کاسه ....

صدف

کاش جمله ای که باعث به فکر فرو رفتن و تغییر عقیده استاد شد را هم می نوشتید...