یک روز نسبتا بهاری با مارکز

اینجا نرم نرمک بهار می شود. امروز صبح و عصر فیض روح‌ القدس مجبورمان کرد به دوچرخه سواری، اولین دوچرخه سواری سال ٢٠١١. صبح هوا ١- درجه بود اما عصر به ١٣ درجه رسید و آفتابی بود. با اینکه روز تعطیل بود اما خط مرده‌ای داشتم که محبور بودم به سر کار بروم. ٩ ساعت کار کردم و بعد ١٠ کیلومتر در  ساحل دریاچه رفتیم تا رسیدیم به آن پل سفید. روزهای آفتابی دریاچه مثل برلیان می درخشد. یک گوشه ی خلوت لب آب پیدا کردم تا آخرین صفحات آخرین رمان مارکز را با صدای موج ها بخوانم.

ترجمه عنوان کتاب به فارسی چیز جالبی نمی شود. خواندن اش را هم به انسانهای مؤمن و صالح توصیه نمی کنم.این کتاب را با این که حجم کوچکی داشت جرعه جرعه می نوشیدم مبادا یک دفعه تمام شود. داستانِ پیرمرد تنهایی است که در ٩٠ سالگی عاشق دوشیزه‌ای ١۴ ساله می شود و زندگی‌اش زیر و رو می شود. یک جای داستان پیرمرد تصمیم می گیرد برای هدیه تولد دختر دوچرخه بخرد. دوچرخه را که درمغازه می بیند هوس می کند سوارش بشود، می رود توی خیابان وسط مردم می رود و می رود یک نفر یک دفعه می گوید: عمو! تو باید بری توی مسابقات دور کلمبیا با ویلچر شر کت کنی ...

من داستان را دوست داشتم. به یاد آن حرف علامه می افتادم که در کلاس فلسفه به طلبه ها می گفت اعتقادات تان را دم در همراه کفش تان در بیاورید و بعد وارد کلاس فلسفه بشوید.

/ 4 نظر / 13 بازدید
حقیقت داستان و افسانه

جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی وان ساقی سر مستی با ساغر شاهانه ای لولی بربط زن تو مست تری یا من ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه چون کشتی بی لنگر کژ میشدمژ می شد وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه گفتم زکجایی توتسخر زد و گفت ای جان نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل نیمیم لب دریا نیمی همه در دانه من بی دل و دستارم در خانه خمارم یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه مولوی

دون

چرا فکر می کنید ترجمه ی اسم کتاب به فارسی جالب نیست ؟ مگه اون دخترک ۱۴ ساله چیزی جز بخشی از عنوان کتاب هست؟ دیگه چه جوری عنوان کتاب باید نشون بده که ایها الناس من هم زیبایی دارم, خوبی دارم, اگه بدی هم دارم . . . چرا عظمت در نگاه ما نیست تا در ان چیزی که بدان می نگریم ؟

شیما بارکزهی

سلام امیدوارم که خوب باشی. چند وقت بود فکر ادامه تحصیل تو سرم وول میخورد برای اینکه دلم میخواد شغلی داشته باشم ولی دائم فکر میکنم سنم بالا رفته[گل].قبلا دنبال علایقم نرفتم و حالا دائم این فکر تو سرم میچرخه که همه چی بیفایده و بیهوده است 27 سال سنمه وفوق دیپلم کامپیوتر از دانشگاه ازاد دارم اما علاقه ای بهش ندارم و حتی نمیخوام و نمیتونم ازش استفاده کنم.نوشته هات و کلا طرز فکرت برام جالب بود و بخصوص اونجایی که راجب دلایل ادامه تحصیل سن بالاها نوشته بودی انگار راجب من حرف میزدی . بعد از اینکه یه چن تا تاپیک از نوشته هاتو خوندم تازه چشمم به نوشته بالای وبلاگت افتاد خیلی زیبا بود. اصلا معلوم نیست کی هستی یه جا از لس انجلس نوشتی یه جا از فلان علامه نه اینکه اینا هیچ ربطی به هم ندارن نه ولی شاعری نویسنده ای چیزی هستی؟اونجا چیکار میکنی؟ خوب فکر میکنم هر چی که هستی نوشته هات رو دوست دارم خوش بگذره