کاروان مرگ

دارم به بیداد شجریان گوش می‌دهم. گاهی مرهم بسیار خوبی است:

ز آستین طبیبان هزار خون بچکد

گرم به تجربه دستی نهند بر دل ریش

رفتن قیصر در ۴۸ سالگی با آن همه امید که به آینده ی او بود بدجوری مرا به یاد مرگ انداخته. حس می‌کنم مرگ خیلی نزدیک تر از چیزی است که خیال می‌کنیم. تا اینجای زندگی ام همیشه به امید آینده بوده‌ام اما چه کسی از فردا خبر دارد؟

دارم شعری به یاد او می‌گویم

روزها زخمی تر از دیروزها
سازها در انحصار سوزها

ردی از خون بر جبین جاده است
کاروان مرگ راه افتاده‌ است...

می‌رسد بانگ درای کاروان
بار باید بست کم کم رهروان

زندگی انگار خوابی بیش نیست
خواب کوتاهی که بی تشویش نیست

233.jpg

/ 4 نظر / 11 بازدید
وارینا

شما میاید به یه سوال منجواب بدید؟نظر شما خیلی برام مهمه ممنون میشم

توپولو

بگو مسیحا جان، بگو که خاطر ما هم خاکستری شده، بگو بلکه دل تنهایی مان باز بشود . . .

امين

سلام.

صنم

خوب تا جایی توتاریکی پیش رفتم که حافظمو ارزشهامو جایگاه اجتماعیمو از دست دادم برا فراراز عشقی که اتیشم میزد همش بیرون بود به قیمت کتک خوردنم شده باید تو رو که فراموشم کرده بودی اون روزا فراموش میکردم باهاش شهرستان میرفتم توگرما وسرما توماشین اواره اونم تنها امتیازش پایه بودن ووقتی بود که برام میزاشتتا اینکه خانوادش باهاش سر من درگیر شدن وانداختنش کمپ توی اون یکماه اول ارامشم نسبتا برگشت وخوب بودم که اومد وهرچی میخواستم به بهانه خانوادش ومخالفتشون بکنم نمیزاشت باز شروع شد اما دوماه نشده باز بردنش تا یکماه بعد وقتی میومد سردوبی تفاوت بودم تا اینکه حال روحی روانیم بدتر شد یادم من رو بیمارستان میبرد تو ازمایشگاه حتی توی توالت هوامو داشت ومراقبم بود وعلی با بیرحمی تمام فقط تماشا میکرد وازارم میداد