قدم می زنم

 

یکی از خوشی های کوچک دنیا این است که وقتی به شهری رفته ای که در آن غریبی یک دفعه یک آشنا به تو سلام می کند.

***

امروز رفتم کنار رودخانه. در سردی و سکوت روز اول سال روی برف ها قدم می زدم و آن ترانه زیبای تاجیکی ورد زبانم بود

شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی ...

به خودم که آمده ام  چند ساعتی گذشته بود و مشغول سرودن بودم:

قدم می زنم راه را می شمارم

همین عمر کوتاه را می شمارم

 

پی نوشت:

بعدا حساب کردم دیدم حدود 12 کیلومتر قدم زده بودم (از خیابان شربروک تا اسکله)

/ 2 نظر / 9 بازدید
آیلین

گاهي به دنبال يك شاپرك تا مرز بيراهه ها مي روم فلسفه ي هدف و توجيه راه مرا يك قدم عقب مي برد هي ي ي ي اين روز ها هم كه زود شب مي شود بد خلق و ستيزه طلب مي شوم نتيجه ساده است حلقه ي دست هايت بر ميانه ام كجاست اينگونه آرام در يك دايره مي شوم!