حیاط خانه پدری

زنگ زدم به مادر. شیراز بود. داشت حیاط و حوض خانه پدری را تمیز می کرد تا وقتی مریم گلی می آید آنجا بازی کند.

با کلامش سفر کردم به کودکی هایم ...

همه تابستان ما در حیاط می گذشت. فواره حوض را تا آخر باز می کردیم و زیر شعاع های آب می دویدیم. آنقدر آب بازی می کردیم که لباس کم می آوردیم. ابتدا خانه ما یک حوض بزرگ سبز داشت با دیواره کاشی. من اگر در آن می رفتم آب از سرم می گذشت. از ترس آن را برداشتند و جایش یک حوض کوچک مرمر گذاشتند. خانه پدر بزرگ در جهرم حوض بزرگی داشت با کاشی های فیروزه ای که عمقش زیاد نبود اما برای ما حکم استخر را داشت در تابستان گرم جهرم. نخل تناوری که در حیاط بود بر حوض سایه می افکند. نخلی که هر وقت به بازی باد با برگهایش نگاه می کردم غرق رویا می شدم. آهنگی داشت مثل صدای موجهای دریا. شب ها که روی پشت بام می خوابیدیم، شاخه های نخل که حالا نزدیک تر شده بودند ترس در دلم می ریختند. حیاط خانه پدر بزرگ نهال یاس داشت و محبوبه شب. شب که با هم از مسجد بر می گشتیم عطر محبوبه ها حیاط را پر کرده بود. بعد از سی سال، حالا هم نفس که می کشم عطر محبوبه ها جاری می شود در سینه‌ام.

حیاط ما گل نداشت. غیر از درخت نارنج و خرمالو که شاخص خانه های شیراز است، درخت توتی داشتیم که هم سن من بود و انگوری که بر نیمی از حیاط سایه افکنده بود. شاخه های مو، سرک می کشیدند به خانه همسایه، همسایه‌ای که بخش پررنگی از خاطرات کودکی من پرورده اوست. چهار و نیم ساله بودم که پدرم کلام خدا را به من آموخت. روش کارش این بود که از آخر قرآن شروع می‌کرد و هر روز یک سوره را به من و خواهرم می آموخت. تجوید و مخارج حروف را هم آهسته آهسته در لابه لای سوره ها به ما یاد می داد. به سوره فیل که رسیدیم پدر به سفر رفت و از همسایه خواست که کلام خدا را با ما تمرین کند. همیشه به شوخی به همسایه می گفتم: شما بزرگترین سوره قرآن را به من آموختید و حق بزرگی بر گردن من دارید. این همسایه ما سالها بود که سن اش در هشتاد و شش سالگی ثابت مانده بودند. می‌گفتند سن واقعی‌اش را نمی گوید که چشم نخورد. اصالتا اهل برازجان بود. غذایش در روز نوزده کله خرما بود و یک کاسه ماست. پسر بزرگش خیاط بود. پسر دیگرش در اداره ثبت کار می کرد. پسر کوچکش معلم دبستان بود. اتاقش پر بود از کتاب و مجله دانستنی ها و دانشمند. من با چه ولعی کتاب ها و مجله هایش را می خواندم. اجازه داشتم به اتاقش بروم و هر کتابی می‌خواهم بردارم. همسایه، پسر دیگری هم داشت که مریض احوال بود. یک کلیه اش را به خواهرش داده بود که عمرش وفا نکرد. هر شب جمعه می رفت سر خاک خواهر. یک خواهر دیگر هم داشت به اسم فاطمه خانم که همدم مادر من بود و دیر ازدواج کرد.

جناب همسایه غیر از قرآن، یک کتاب دیگر را هم فراوان می خواند: کلیات سعدی، و لای صحبتهایش حتما اشاره ای هم می کرد به سعدی علیه‌الرحمه و بیتی از او را هر طور بود وسط حرف هایش جا می‌داد. مثلث سعدی، فردوسی و مولوی این گونه بود که در کودکی من شکل گرفت. 

از خوبی های غربت برای من یکی این بود که مرگ همسایه را به چشم ندیدم. در خیال من او همیشه زنده است. شاید رفته دروازه تا میوه بخرد یا در مغازه علی آقا خیاط نشسته و شعر سعدی می خواند. بالاخره پیدایش می‌شود.

/ 12 نظر / 80 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صبا

خونه پدربزرگ خدا بیامرز منم تو جهرم همچین حوضی داشت که واسه ما تو تابستون ها نقش استخر رو داشت، صدای جیغ جیغمون موقع آب بازی همین الان هم تو گوشمه!! و دقیقا نخل و گل محبوبه شب و یاس. اون بوی خاص منو هم میبره به خونه پدربزرگ و صدای مکبر مسجد که از توی حیاط خونه هم شنیده می شد.

مهدي

سلام آقامحمد عزيز خيلي زيبا بود. خوشحال شدم از برنامه آمدنتان

پیمان

سلام، چقدر خوبه که آدم یک کتابخانه پر و پیمون دم دست داشته باشه و هر چقدر میخواهد برداره و بخونه، من یک همچین همسایه ای نداشتم ولی کتابخانه پایگاه همدان برام همچین نقشی را داشت، مسئول کتابخانه بهم میگفت تو میری کتابها را ورق میزنی و برمیگردونی.

مجيد

چقدر زيبا و روان لذت بردم و البته حسرت كودكى به سراغم اومد

برای من جالبه که خیلی از مذهبی های شیراز ریشه جهرم یا کازرون دارند فکر کنم شیراز در بین شهر های کهن وکلان تفاوت خاصی داره ...در شهرهای اصفهان مشهد تبریز ساکنان اصیلشان نوعا مذهبی تر از شهر های اطراف هستند ولی استان فارس شهر های قدیمی وکوچک تر از شیراز اغلب اینگونه هستند .البه اغلب و نه همه

صبا

پدربزگامون هم محل نبودن!! یا اگه بودن من بلد نیستم کجا به کجاست. اون مسجدی که صداش رو ما می شنیدیم اگه اشتباه نکنم مسجد حاج عبدالله بود.

صبا

از مادرم پرسیدم مسجد صاحب الزمان کجاست، گفتند توی کوچه ای هست که خونه ی پدربزرگ پدریم بوده!!

سوما

سلام دوست بزرگوارم پیشاپیش خوشامد میگم به حضورتون. ان‌شائالله که سفری بسیار پربار و شیرین و خاطره‌انگیز براتون رقم بخوره.

زهرا

به طور اتفاقي از گوگل پيدايتان كردم، دنبال مطلبي در مورد ويكتوريا بودم. مشتري پر و پا قرص نوشته هايتان و ديدگاهتان نسبت به زندگي شدم . از آشنايي با شما خيلي خوشحالم. [گل]