انار و پاییز

راننده گفت 10 سال در شهر والنسیا زندگی می کرده. یک بار هم به گرانادا سفر کرده و 5 شب آنجا مانده بود. از هوای خنک کوههای سیرا نوادا می گفت. من هم از قصر الحمرا می گفتم و درختان نارنج و سرونازهای گرانادا. چند جمله ای هم به اسپانیولی با هم گپ زدیم. 

امروز که با بچه ها رفته بودم بازار، علی انار دید و بی تاب شد. همینطور که توی چرخ دستی نشسته بود دو تا انار برداشت و با ذوق و شوقی که آدم گریه اش می گرفت انارها را در دست نگه داشته بود. آقای مهربانی که در صف، جلوی من بود، گفت همه ی خریدت یک ور این دو تا انار هم یک ور.

تا رسیدیم به خانه، علی کاسه و بشقاب آورد و انارش را  دانه کرد.

دیروز هم که رفتیم کوه، برادرم ابوالحسن، انار بی هسته آورده بود از حوالی کرمان. انار، پاییز را به یاد من می آورد و گرانادا را و خاطره شیرین شش سال قبل را. 

و از حال این روزهایم پرسیده بودی و اینکه کم پیدا بلکه ناپیدایم. حال من همانی است که در "کوچه باغ های نشابور" گفت:

هیچ می دانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم ؟
 زان که بر این پرده ی تاریک،

 این خاموشی نزدیک،
 آنچه می خواهم
                  نمی بینم
و آنچه می بینم نمی خواهم

...

و البته دلم به این خوش است که خدایی در این نزدیکی است که همه چیز را می بیند. 

یک هفته است که ترم شروع شده، نرم نرمک دارد سه سال می شود که برگشته ام. قراری با خودم داشتم برای سه سال اول. باید بساط محاسبه را پهن کنم، ببینم کجای کارم؟ مشکلات اولیه، سریعتر از چیزی که انتظار داشتم حل شدند، شتر از سوزن رد شد و آتش خشم اژدها خاموش. فقط اینجا کم باران می بارد و دل من همه آن 10 سال در انتظار باران بود. روزگار بیوفاتر شده و آدم ها ماشینی تر و منفعت اندیش تر. کسی نیست که با او یک دل سیر قدم بزنی...

/ 0 نظر / 78 بازدید