ماشینت پرایده یا پژو؟

دلم می‌خواست آخر هفته بروم پاییز گردی. پاییز هزار رنگ فقط تا دو هفته دیگر مهمان ماست اما هوا یک دفعه سقوط کرد به صفر. من هم البته، خوشی کردن بی مریم و مادرش از یادم رفته. مریم اول فکر می‌کرد من رفته‌ام به ممفیس. آن سفر تنها وقتی بود که من مدتی بی او بودم. حالا در بازیهایش سوار هواپیما می‌شود که بیاید کانادا و بابایی را برگرداند.

یک روز داشت می‌گفت: من راننده هواپیما و ماشین و اتوبوس هستم. مامانی هم راننده کشتی و قایق و هلی کوپتره. بعد رو کرد به من و گفت: بابایی تو راننده چی هستی؟ گفتم راننده گوسفند چون تنها چیزی است که باقی مانده!

یکی از انگیزه های مریم برای سفر به ایران دیدن پراید سفید پدربزرگ بود. خیلی زود فرق پراید و پژو را یاد گرفت. وقتی یکی از قوم و خویش ها را برای بار اول می‌دید از او می‌پرسید ماشینت پرایده یا پژو؟ و اگر می‌گفت: پژو، می‌پرسید 206 یا 405 و اگر می‌گفت 206، می‌پرسید صندوق دار یا بی صندوق؟ بعد تصمیم می‌گرفت که به خانه آنها برود یا نه!

بعد یکهو به شخصیتی به اسم محمدرضا علاقه مند شد و در داستانها و بازیهایش نام او را در صدر همه ذکر می‌کرد. طوری که وقتی می‌خواستیم برویم خانه برادرم برای اینکه غریبی نکند، فی المجلس اسم پسر برادرم را گذاشتیم محمدرضا. دیگر هیچ کسی را جز محمدرضا تحویل نمی‌گرفت و یک لحظه از او جدا نمی‌شد!

روزهای آخر تابستان بچه های کوچک فامیل در خانه مادرجان مریم جمع می‌شدند. البته کوچک ترین شان 6 ساله بود. روز اول که مریم را بردیم، بچه ها استقبال باشکوهی از او کردند و مثل شاهزاده ها دو نفر دستش را گرفتند و بردند تو. مریم که خانه‌ی در از حیاط ندیده بود کفشش را همان جا پشت در، در آورد. بعد همه رفتند که با پشتی ها خانه بسارند و خراب کنند. دفعه بعد که رفتیم تا بچه ها را دید گفت: بریم خرابکاری!

دلم قرص است که مریم پیش پدربزرگ و مادربزرگ اش هست. من پدر بزرگ مریم را خیلی دوست دارم، یک دنیا خاطره خوب برایم ساخته. دوست دارم مریم هم هرچه بیشتر پیش آنها باشد.

پریشب سر زدم به همسایه های قدیم. به مناسبت عید غدیر محفل انسی داشتند. حضور در این جمع  با صفای دانشجویی را خیلی دوست دارم، جایی که کلی آدم دور هم می‌نشینند و یک آبگوشت ساده (نسبتا ساده!) می‌خورند بی ریا و تجمل. آدم با آن ها که هست احساس جوانی می‌کند.

/ 5 نظر / 13 بازدید
بشری

خیلی خیلی زیب می نویسین واقعا لذت بردم ممنون

sophia

سلام اتفاقی به وبلاگ شما سر زدم؛ توضیحات شما زیر تیتر بسیار زیباست.برخی از قسمت های قدیمی تر رو هم خوندم.جدای از دانش و تجربه شما؛ بیشتر ازین جهت قابل ستایش هستین که طی بیشتر از یک دهه نوشتن رو حفظ کردین.بسیار عالی. موفق باشین

صبا

مریم گلی کی ماشین های ایرانی رو دیده بود، که فرقشون رو یاد گرفت[سوال]

صبا

خدا حفظ کنه این نابغه کوچولوی خوردنی رو. اگر روم میشد ازتون آدرس می گرفتم می رفتم دیدنش!![خجالت]

رضا خسروی

سلام مدتهاست وبلاگتون رو میخونم...کلی از ارشیو رو هم خوندم...لذت میبرم از اینکه این طبع نوشتن و اخلاق بعد از سالها زندگی در ممالک غربی تغییری نکرده و به هویت ایرانی اسلامی خودتون مفتخرید...راستش دوست دارم اسم و فامیلتون رو بدونم...بدونم این دانشمند خوش ذوق کیه که مطالبش رو میخونم...هر چند میدونم دوست دارید ناشناس بمونید ولی لااقل بگذارید از این سردرگمی در بیام...ایمیلم رو نوشتم با سپاس!