مثل مسافران اتوبوس

یک دنیا مدرک از تو خواسته‌اند و تو دوباره باید اثبات کنی که خودت هستی.  تمام کشوها و پوشه ها را یکی یکی باز می‌کنی تا ورق ورق مدارک لازم را به شرح پیوست فراهم کنی. خنده‌ات می گیرد -از زور ناچاری- چون یک بار چهار سال و نیم قبل تمام این مدارک را تحویل داده بودی و اصلا یادت نیست وقتی از ایران می‌آمدی و ظرف دو روز همه کارهایت را جمع و جور کردی چه چیز را کجا گذاشتی؟

یادت می‌آید چقدر تنها بودی و عصر پنج شنبه شیشه‌ی عینکت شکست و شنبه صبح مسافر بودی و دو چمدان خالی داشتی که باید پر می‌کردی. مادرت تنها کسی بود که پیش تو بود٬ نه برادری نه خواهری... چمدانها را جلویش گذاشتی و با مظلومیت کودکی که مشقهایش را ننوشته از او خواستی که آنها را پر کند ... و مادر اشک می‌ریخت که طاقت دوری نداشت و تو با خودت می‌گفتی من چقدر نامردم که تنهایش می‌گذارم... و  بعد یادت می‌آمد که نیمه مردان ریاکار زمین و گاوهای خشمگین با تو چه کردند و احساس می‌کردی که نمی‌توانی نفس بکشی و باید بروی.

پوشه ها را ورق می‌زنی و شعرهای ناتمامی را می‌بینی که دوستشان داری و در آرزوی روز موعودی هستی که نه درسی باشد نه تدریسی تا یکی یکی تمامشان کنی:

احساس می‌کنم پس از این سالها هنوز ٬

در خاطرات خویش صدای تو را هنوز

با اینکه سالهاست که باران گرفته است

می‌سوزم از حرارت آن شعله ها هنوز

پروانه‌ای که پر زدی از باغ بی بهار

موج عبور توست میان هوا هنوز ...

و تعجب می‌کنی که این شعرها را کی گفته‌ای و یادت می‌آید اینقدر شعرهایت را برای کسی نخوانده‌ای که از یاد برده‌ای. به یاد پریروز می‌افتی که تا یک شعر تازه می‌گفتی فرشاد را پیدا می‌کردی روی چمن‌های مرطوب دانشکده ولو می‌شدی و هر بیت را برایش زمزمه می‌کردی و او هم با تو مضمضمه می‌کرد و از حفظ می‌شد. 

و عکس دسته جمعی دانشجوهایت را می‌بینی که حالا به جز یکی دو تایشان دیگر کسی تو را به یاد ندارد و خودت را قانع می‌کنی که این بازی زندگی است و به یاد تئوری خودت می‌افتی که ما مثل مسافران اتوبوسیم که هر کدام در ایستگاهی سوار و در ایستگاهی دیگر پیاده می‌شویم و فرصت با هم بودنمان اندک و مقصدمان از هم جداست...

دستخط زیبای پدرت را می‌بینی و یادت می‌آید که هشت سال گذشت و دلت تنگ می‌شود به اندازه‌ی همه‌ی سالهایی که بی او گذشت٬ با خودت می‌گویی چه زود رفت. همین دیروز خوابش را دیدی ... دلت می‌خواهد به خدا بگویی که تو خیلی از این دنیا طلب داری و یادت می‌آید که تو بنده‌ای و او واجب‌ الوجود و در نظام احسن وجه نقصی نیست و هرچه هست از قامت ناساز بی‌اندام توست.

چقدر بی‌خبرم از خودم...

/ 15 نظر / 19 بازدید
نمایش نظرات قبلی
حسين

دلا بسوز که سوز تو کارها بکند دعای نيم شبي دفع صد بلا بکند عتاب يار پري چهره عاشقانه بکش که يک کرشمه تلافي صد جفا بکند

زهرا

زندگی صحنه يکتای هنرمندی ماست. هر کسی نغمه ی خود و خواند از صحنه رود صحنه پيوسته بجاست خرم ان نغمه که مردم بسپارند به ياد. استاد امروز امتحانم را دادم از دعايی که برام کرديد ممنونم ودلم نمی خواد هيچ وقت شما را دلتنگ ببينم. هميشه بدانيد که اين نيز بگذرد

عادل

در آستانه دريايم در دو سوي رود ايستاده ايم هر دو بيقرار قايقي نبود و نيست لحظه‌اي بخند تا تمام رود را شنا کنم گريه‌ام گرفته است بس که دوست دارمت گريه‌ام گرفته است لحظه‌اي بخند تا مهار اشک را رها کنم خواب بودم اي عزيز آمدي دل مرا صدا زدي تا که چشم باز کردم از خودم جز نگاه عاشقي نمانده بود عشق ذره ذره آشکار مي‌شود من ولي داد مي‌زنم که عاشقم لحظه‌اي بخند تا تمام شهر را صدا کنم استاد این قدر دلتنگ نباشید.خدا حافظ شماست.

امين

سلام بر مسيحم. هر کاری کردم که اشک نريزم ولی آخرش چشمام تر شد. چه قدر با سوز نوشتی . نمی دونم ولی احساس کردم که حست رو درک می کنم . شايدم خيال می کنم. ولی باور کن که پشتم لرزيد. تا حالا اين روی شما رو نديده بودم.

اسمم سودابه

سلام حرفاتون خیلی قشنگه ولی اگه دیدتونو به دنیاتون عوض کنین حرفاتونم عوض می شه حالا که قراره تو این دنیا فردا فراموش بشیم دلامونو امروز بکنیم و بندازیم دورنمی دونم چه احساسی داری نمی خوامم بدونم چون خودم دارم یاد می گیرم که برای خودم سنگ دل باشم برای خودتون دل سنگ کنید تا دنیا براتون جا داشته باشه بای

امیر

سلام عالی بود کاملا محسوس وملموس موفق باشید

يحيی

ببين چه حکايتيه آدم تا بچه است و کنار پدر ومادر قدر نعمت وجودشون را نمی دونه اما وقتی می فهمه که... گاهی از اينکه نميتونم نگاه بابا را به ياد بيارم حسابی عصبانی می شم... اصلا بعد از رفتن بابا بود که فهميدم چرا گفته اند نگاه کردن به صورت پدر و مادر عبادته.

ریحانه

تلخ بود خیلی تلخ

صنم

دوست جونم من یادمه کاابووس بچگیم همش این بود که تو خواب دوتا مادر داشتم عین هم که تشخیصش واسم سخت بود یکیش عصبی وروانی حال واون یکی اروم ومهربون اما من تریده وپریشون بین دوتا از خشم اون بدجنس وحشت داشتم وسراسیمه از خواب میپریدم البته باید بگم من دختر بزرگ خانوادم وپدرم قبلا ازدواج ناموفقی داشته که جدا شدن این شبهه واسم هنوزم هست که من نامادری داشتم ومادر حقیقیم کسی دیگست. کمکم کن خواااهش میکنم

صنم

حالم بده حالت تهوع دارم وسردرد بگو چکارکنم؟