مرد خدا به مشرق و مغرب غریب نیست

 

پارسال در چنین روزهایی -روزهای تعطیل آخر سال- تنها بودم، سوار قطار به سوی مونترال. مشغول سعدی خوانی شدم. این غزل ناب که این روزها زمزمه خلوتم شده یادگار آن سفر است:

 

آن را که جای نیست همه شهر جای اوست

درویش هر کجا که شب آید سرای اوست

 

بی‌خانمان که هیچ ندارد به جز خدای

او را گدا مگوی که سلطان گدای اوست

 

مرد خدا به مشرق و مغرب غریب نیست

چندان که می‌رود همه ملک خدای اوست

 

آن کز توانگری و بزرگی و خواجگی

بیگانه شد به هر که رسد آشنای اوست

 

بگذار هر چه داری و بگذر که هیچ نیست

این پنج روزه عمر که مرگ از قفای اوست

 

هر آدمی که کشتهٔ شمشیر عشق شد

گو غم مخور که ملک ابد خون بهای اوست

 

 پی نوشت:
مریم دیروز گفت بابا. 
/ 8 نظر / 36 بازدید
عابر ناشناس

مبارک باشد یادش به خیر پسر من هم اول بابا گفت حسادت شیرینی داشتم که چه زمانی مامان خواهد گفت حالاپانزده ساله است عمر به همین سرعت میگذرد

مهتاب

سلام .. دنبال وبلاگی بودم که ده سال زندگی یه ادم رو توی خودش داشته باشه ... به وبلاگ شما برخوردم ... مبارک باشه بابا گفتن دخترتان شما ده سال پیش که دکترای شریف می خواندین و حالا که در مونترال ساکنین باید خیلی حرفها در پهنه این وبلاگ نوشته باشید . چرا اینجا اینقدر خلوت و ساکت مانده.

مهتاب

کل وبلاگتون رو یه وارسی کردم .. یادتون باشه 25 دی 91 تولد 10 سالگی وبلاگ رو بگیرید استاد ... شاید وبلاگتون از قدیمی ترین وبلاگهای فارسی باشه . امیدوارم موفق باشید..

باد صبا

[گل]سلام ممنون شعر قشنگی بود. خدا حفظش کنه. پی نوشت هم خیلی قشنگ بود.

یاس

سلام. خیلی از نوشته هاتون رو خوندم. تا ماه ها قبل. خیلی دوست دارم نوشته ها تونو.مخصوصا که وبلاگتون رو از وبلاگ استاد نارایانا یافتم... ولی یه سوالی برام هست... چرا همه چیز حول مریم می چرخه.؟ حتی مادر مریم هم با نام مادر مریم خطاب میشه و انگار این فرد بدون حضور مریم هیچ هویتی نداره...

مجید

سلام. شعر زیبایی از سعدی انتخاب کرده اید. لطفا زیباترین غزل سعدی را از نظر خودتان معرفی کنید. با سپاس

زهرا

کلامتون بر عمق جان تشنه نفوذ میکنه در سجده هاتون دعا در حق بنده ای تنها و غریب رو فراموش نفرمایید

صالح

سلام ممد جان فقط همینو که «مریم دیروز گفت بابا.» رو عشق است