روز سوم

من اندر خود نمی دیدم که یازده پاییز را در سرزمین برف ببینم. گمان می کردم روز واقعه زودتر از اینها برسد، اما چه کنم که در این نظام خلقت دایره اختیار انسان بسیار بسیار محدود است. این روزهای آخر مثل روزهای اولی که به این سرزمین آمدم تنها هستم و فرصت اندکی دارم برای قدم زدن و فکر کردن. این شب ها گاهی سرک می کشم به دنیای مجازی آدم های اینجا.  آدم هایی که تنها هستند از 18 ساله بگیر تا 66 ساله و بالاتر. تن هایی که دنبال چیزی می گردند که تنهایی شان را پر کند. آدم هایی که ترسی در درون شان خانه کرده، خودشان را روشن فکر تصور می کنند اما فکر روشنی در مغزشان نیست. آدم هایی که از پیری می ترسند و نقاب بر چهره دارند. آدم هایی که حرکت پر شتاب این قطار مدرن آن ها را خل کرده. می خواهند از پنجره بیرون را تماشا کنند اما شتاب قطار هیچ منظره ای را در خاطرشان باقی نمی گذارد.

امروز رفتم حساب بانکی مان را خالی کردم به جز حساب مریم که دلم نیامد. همسرم می گفت: مریم گلی امروز شده بود بابایی. از تورنتو برگشته بوده و خاطراتش را تعریف می کرده. می گفته برای مریم هدیه آوردم: کرم ابریشم، کفشدوزک، قاصدک، ستاره ای که از آسمون کندم!

خدایا این سفر کی می‌رود سر؟

جالب است که خیلی ها در شرکت هنوز از رفتن من خبر ندارند، مثلا جناب سرهنگ و زینت المجالس را تصور می کنم در صبح دوشنبه که می بینند عموشاهد را که بر جای من تکیه زده پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست! حس می کنم وظیفه اخلاقی ام این است که فردا ایمیلی به همه بزنم و خداحافظی کنم. قدیمی تر ها را هم حضوری ببینم. بالاخره من چهار سال و اندی با خوب و بد این آدم ها همسفر بوده ام همانطور که آنها با من. سیاست های شرکت را هم حواله می کنم به اسب حضرت عباس.

پی نوشت:

ما آبروی فقر و قناعت نمی بریم ...

/ 6 نظر / 15 بازدید

سلام برایم جالبست شما که احتمالا ازاول هم قصد ماندن نداشته اید دیدی که به انجا دارید متفاوتست با مهاجران عزیزی که پس از گذشتن از هفت خوان مهاجرت "شهروندی کانادا" را اخذ کرده اند در وبلاگ های انها اغلب صحبت از ارامش خلسه گونه در زندگی و تاسف فراوان از اینکه سالها قبل مهاجر نشده بودند دیده میشود شاید پروسه طولانی مهاجرت باعث این تلقی بوده شاید هم غفلت از بعد معنوی ادمها که در فضاهای به شدت مدرن کم کم نادیده گرفته میشود...احتمالا دلایل دیگری هم دارد که من نمیدانم

رضا خسروی

سلام دو قسمت مونده فقط...از یه چیز در عجبم که چرا هیچوقت تو وبلاگتون عکسی از اونجا نیست!!!

فانوس سوخته

آقای دکتر اومدن شما تصمیم خودتون است ولی آیا مریم انجا اینده ای بهتر نخواهد داشت ؟

صدف

حس میکنم شما هم دل خوشی از برخی آدم های شرکت ندارید.. درست متوجه شدم؟

اگر چه من داور نیستم ولی دیدگاه شما به دلیل توانمندی های فراوانتان منطقی تر به نظر میرسد تا برخی هموطنان