سوگ نامه

کاش می‌شد در کتاب سرنوشت

شرح این ایام را از سر، نوشت

 

رنگ خون را از ورق ها پاک کرد

این همه اندوه را در خاک کرد...

/ 7 نظر / 26 بازدید
راوی

چقدر مضمون این ابیات برایم آشناست. کل تاریخ ایران زمین به کاشکی و اگرها گذشت. تاریخ معلم انسانهاست. قبل از انقلاب کبیر فرانسه میلیونها نسخه کتب جامعه شناسی به فروش رفت. هیچ مردمسالاری بدون مراعات اصولش و بدون زمینه هایش برپا نخواهد شد. گلستان سعدی را ورق بزنید تا ببینید حال و احوال جامعه ما فاصله چندانی با آن دوران ندارد.

چونست حال بستان ای باد نوبهاری کز بلبلان برآمد فریاد بی‌قراری ای گنج نوشدارو با خستگان نگه کن مرهم به دست و ما را مجروح می‌گذاری یا خلوتی برآور یا برقعی فروهل ور نه به شکل شیرین شور از جهان برآری هر ساعت از لطیفی رویت عرق برآرد چون بر شکوفه آید باران نوبهاری عودست زیر دامن یا گل در آستینت یا مشک در گریبان بنمای تا چه داری گل نسبتی ندارد با روی دلفریبت تو در میان گل‌ها چون گل میان خاری وقتی کمند زلفت دیگر کمان ابرو این می‌کشد به زورم وان می‌کشد به زاری ور قید می‌گشایی وحشی نمی‌گریزد دربند خوبرویان خوشتر که رستگاری ز اول وفا نمودی چندان که دل ربودی چون مهر سخت کردم سست آمدی به یاری عمری دگر بباید بعد از فراق ما را کاین عمر صرف کردیم اندر امیدواری ترسم نماز صوفی با صحبت خیالت باطل بود که صورت بر قبله می‌نگاری هر درد را که بینی درمان و چاره‌ای هست درمان درد سعدی با دوست سازگاری

راوی

سلام. بله حق با شماست. صحبت من هم این است آیا هنر برای هنر کافی است یا هنر برای آزادی و تعالی انسان و دنیای بشر. البته به عقیده من شعرای ما من جمله فردوسی سعدی و حافظ با شاهکارهای ادبیشان برای ما ملاکهای خوبی جهت تحلیل اوضاع جامعه ایرانی باستان در اختیار ما گذاشتند. حتی آثار عرفای ما من جمله آثار امام غزالی. در هر حال برای من هم شعرای ما و میراث ادبی ما به لحاظ ارزشی بسیار والاست.

یاس

کاش می شد دوباره اعتماد کرد

آغاز مهاجرت

معلم پای تخته داد می زد. صورتش از خشم گلگون بود. و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود. ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند. آن یکی در گوشه ای دیگر (جوانان) را ورق می زد. چون معلم های و هو می کرد و با آن شور بی پایان تساوی های جبری را نشان می داد. با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین بنوشت: «یک با یک برابر است» از میان جمع شاگردان یکی برخاست - همیشه یک نفر باید به پا خیزد به آرامی سخن سر داد : « تساوی اشتباهی فاحش و ومحض است» نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت معلم مات بر جا ماند و او پرسید: اگر یک فردِ انسان واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود؟ سکوت مدهشی بود و سوالی سخت معلم خشمگین فریاد زد : آری برابر بود ! و او با پوزخندی گفت: اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود و آن که قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود آیا باز یک با یک برابر بود؟ معلم گفت : برابر بود . اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود وان سیه چرده که می نالید پایین بود؟ آیا باز ی

راوی

می چکد شک بر سر سجاده ها....... وای از روزی که افتد پرده ها/ ما خدایان زیادی ساختیم.........مال مردم را به خود پرداختیم/ سجده بر پست و ریاست می کنیم........... با خدا هم ما سیاست می کنیم/کو نشانی که شما اهل دلید....... جملگی اندر نماز باطلید/ این روزها سپهر نیلگون دلها تیره است. مردمان ایران زمین مثل سابق نیستند. شاید در نگاه مردم ما جای اعتماد خالی است.