این شبها

صفهای نماز به هم خوردند. به سجده که رفتم صدای زیبایت را شنیدم. وقت تشهد فهمیدم که کنار دست تو نشسته ام و بعد از سلام دستهای تو را دیدم و لبخند ملیحت را. آن شب، آخرین شبی بود که تو را می دیدم اما ده بار تو را دیدم و هر بار دیدنت مرا به باغی از نجابت و لبخند مهمان می کرد. هر جا که می نشستم، هر جا که می ایستادم، خط مستقیمی مرا به تو وصل می کرد.

من دوست داشتم این شبها را. شبهایی که تو از عناصر آن بودی و خدا می داند که تا سال دیگر سرخوشم از خاطرات این شبها. قاب گرفته ام این لحظه ها را در خیالم. جایی گذاشتم شان که پیش چشمم باشند برای فردای دلتنگی. 

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند

تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی

/ 2 نظر / 21 بازدید
باد صبا

سلام ببخشید با تاخیر عیدتون مبارک. چند تا نوشته اخیرتون رو خوندم. جالب بودند. موفق باشید و به امید فردایی بهتر [گل]

صنم

به مو گفتی صبوری کن صبوری صبوری طرفه خاکی بر سرم کرد دارم باصدای ویگن تو خاطراتمون غوطه میخوووورم عاشقتم بی انصاف