حضور

دلم، همان قدر که خلوت می خواهد حضور هم می خواهد، حضور آشنا.

ما ماهی دور از دریا شدیم، موج سرخورده از ساحل ... جغرافیای اینجا انگار کوچکتر از آن است که آدم های بزرگ را جا بدهد. 

وطن هر ایرادی که دارد، مردانی دارد از جنس سلام، مردانی از عشق آباد. در این هشت سال و نیم فقط یک بار نسیم سلام در غربت پیچید آن هم مسافری بود که از شهر طوس، از دیار حبیب، آمده بود. وعده کرده بود که هر سال بیاید اما چشم ما کنار پنجره ی انتظار خشکید. 

خبر ما برسانید به مرغان چمن

که همآواز شما در قفسی افتاده است

باز هوای وطنم، وطنم آرزوست...

/ 11 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
صبا

سلام، اينجا هم فضا دو بعدي شده، اينجا هم احساس غربت وجود داره

خانوم مهندس

خوشا به حالتان کاش ما هم ازین عزیزان داشتیم هروقت پیمانه مون پر میشد زیارتشون میکردیم با این جمله نتونستم ارتباط بر قرار کنم: "شعری را که نذر سلامتی ایشان کرده بودم " !

عابر ناشناس

خدا را شکر کنید که قریحه سرودن به شما عطا شده زیرا گاهی فشار غمها انسان را به مرز بیخودی میرساند ولی دریغ از یک بیت شعر . من که فکر میکنم شعرا مورد لطف خاص حضرت حقند که میتوانند اتش درون را زیبا به تصویر بکشند گرچه وطن عزیز است ولی قبول بفرمایید هر چیزی در فراق عزیز تر است

م.م

ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو / لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود حیفم آمد از اینکه چرا زودتر از اینها اینجا را پیدا نکرده بودم...

صبا

با عابر ناشناس موافقم واقعا شعرا مورد لطف خدا هستند بخاطر اين قريحه شون اشك به چشمام نشست وقتي حال دلمو از قول سايه نوشتين

صبا

با عابر ناشناس موافقم واقعا شعرا مورد لطف خدا هستند بخاطر اين قريحه شون اشك به چشمام نشست وقتي حال دلمو از قول سايه نوشتين

باران

واقعا همین جوره...ما ماهی دور از دریا شدیم، موج سرخورده از ساحل

باران

اینجا هم غریبیم خیلی دور شدیم از همدلی ها و مهربانیها ...تتهای تنهاییمممممممم

ريحانه

درود باز هواي وطنم . وطنم ارزوست... هر جاي كره ي خاكي كه هستيد شاد و پيروز باشيد عجيب دل تنگ بهشت دل شده بودم...

مریم

سلام . واژه آشنای آغازین حتی ناآشناها در پی گشتن چیز دیگری در صفحات اینترنتی ، مرا به این وبلاگ و وبلاگ دیگری پرتاب شدم در روزهای نخستین سال نو ، که خود تجربه نویی بود . به آن ویلاگ به دنبال کلمه کلیدی بودم برخوردم و به وبلاگ شما هم ، بعد از آشنایی با نویسنده آن وبلاگ و صحبت از این ور و آنور گفت کتاب " فیه مافیه " را در دست خواندن دارد و من بدنبال نسخه اینترنتی آنچه در کتابخانه پدر بود ، به وبلاگ شما رسیدم که جمله بالایی آغازین عجیب بوی آشنایی می داد : می نویسم به امید اینکه روزی عابر ناشناسی از این کوچه بگذرد و احساس کند پاسخ سوالش را یافته یا لااقل در این کره ی خاکی یکی هست که مثل او فکر می کند و من را خیلی اهل خواندن مطالب و واگویه های روزمره آدمها نیستم را به آن وا داشت تا وبلاگ شما را جسته و گریخته بخوانم که برای خودم عجیب بود و غریب ... مثل نوشتن این پیام .... آری کمی می شود ایمان آورد که می شود هنوز کسانی را یافت که حرفهایشان بوی آشناییتی بدهند که می فهمیشان به گونه ای که همه به یک سوست .... یا حق