نامه ای به دوست

حتما این روزها سرتان شلوغ است که خیلی پیدایتان نیست. دلتنگی ما هم البته گناه نیست، چیز تازه ای هم نیست.

اگر از احوال ما بپرسید ملالی نیست جز سرمای نابهنگامی که دوری و غربت را بیشتر از هر وقت به رخ ما می کشد. امیدوار بودم که این روزها بهانه شیرینی شما را به شهر ما بکشاند. حالا بماند که چشمی کنار پنجره انتظار خشکید.

احتمال قوی می دادم که بیایی و ساعتی دیدار با شما مرا جدا کند از دیدار آدم های تکراری و حرف های تکراری و تکرارهای تکراری ... که تازه، شمایید و ایام از شما تازه می شود. شما که رشته ی پیوندتان از جنس این نخ های پلاستیکی درس و کار نیست، ابریشمی است که در عمق دو نگاه ریشه دارد و درک اش برای دیگران دشوار.

به ابن نتیجه تلخ رسیده ام که آدم از سنی به بعد استعداد دوست یابی اش را از دست می دهد. دوستی که دستش بر شانه ات باشد، دوستی که وقتی دنیا با همه بزرگی اش برایت تنگ می شود، شنیدن صدایش، بالهایت را برویاند ... و الا با هر کسی می شود یک فنجان قهوه خورد.

شاید در انتهای شب این نوشته را بخوانی. آرام بخواب و زیباترین خواب های جهان را ببین و در گوشه ی خلوتی از خواب هایت جایی برای من بگذار تا برایت شعر بخوانم. شعرهایی که برای هیچ کس نخوانده ام.

/ 7 نظر / 9 بازدید
از سیاتل

به قول سعدی: که عشق من ای خواجه بر خوی اوست نه بر قد و بالای نیکوی اوست

مقر...

بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العالمین سلام . . [گل]

یاس

سنت بهم زور میگه مدرنیته نمیفهمدم خسته ام از آدمهای تکراری و حرفای تکراری و ...........

دنیای این روزای من

هر چند که حسب حال خودم در این روزا نیست، ولی استاد با خوندن نوشتتون یاد شعری تکراری از دوستی رو برام تازه کردید: از دست خود از دست روزگار خسته ام از تیک تیک و تِک تِک تکرار خسته ام

از سیاتل

سلام دکتر عیدت مبارک، انشا الله بهارت نکو باشد و سالت

ترنم باران آبی آسمان

دلم برای تو تنگ است واژه ام جان داد هزار باره غزلهایم از نفس افتاد بجز دمی که فرو خورده ام ندارم آه فدای نرگس مستت و هر چه باداباد

صنم

بیا که به جان امدم زتنهایی ...خوش ا...[گل]