اولین حافظیه

دیروز بالاخره رفتیم حافظیه. گل گلی را هم با خودمان بردیم. توی راه برایش توضیح دادیم که داریم میریم خونه "دل می رود ز دستم"  
این شعر لالایی یک سالگی مریم بود و خوب به یاد دارد. به محض ورود گریه کرد که چرا آقاهه بلیتش را پاره کرد؟ بعد هم تا چشمش به حوض های آبی افتاد جناب حافظ را بی خیال شد و  و تا کمر رفت توی آب. تعداد مسافران تابستانی بیش از حد تصور من بود بیشترشان هم متوجه نبودند کجا هستند. خلاصه آن خلوت خاصی که دلم می خواست حاصل نشد. 
با هزار کلک گل گلی را راضی کردیم تا روی پله های مدور اطراف آرامگاه بنشیند تا فال بگیریم. من این روزها ذهنم زیاد درگیر است این را مادرم خوب می فهمد از سکوتم. به جامعه ای فکر می کنم که سال ها به عقب رفته. به شهری که دیگر زیبا نیست و انگار یک لایه غبار رویش نشسته. به اختلاف طبقاتی و مردمی که عصبی تر از قبل شده اند. به خیابانهایی که عجیب شلوغ شده اند و ماشین هایی که مدام بوق می زنند ...

شب اولی که تهران بودیم گل گلی از خواب پرید. گریه وحشت ناکی کرد. در میان گریه هایش می گفت: من خونه ندارم! دلم کباب شد برایش. دیشب هم دو ساعت گریه کرده بود.  بهانه بالش سبزش را گرفته بود و گفته بود: اینجا مسافرت نیست. دخترکم تمام خاطره هایش را، تمام شناسایی اش را،  از دست داده. ما چیز زیادی با خودمان نیاوردیم:

با شش چمدان آمدم از شهر شمالی

تا باز کنم پنجره ای رو به زلالی.

فاتحه ای خواندم و دیوان حافظ را وا کردم:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند   واندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند   باده از جام تجلی صفاتم دادند چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی   آن شب قدر که این تازه براتم دادند بعد از این روی من و آینه وصف جمال   که در آن جا خبر از جلوه ذاتم دادند من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب   مستحق بودم و این‌ها به زکاتم دادند هاتف آن روز به من مژده این دولت داد   که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند این همه شهد و شکر کز سخنم می‌ریزد   اجر صبریست کز آن شاخ نباتم دادند همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود   که ز بند غم ایام نجاتم دادند

/ 9 نظر / 21 بازدید
ریحانه

به اينجا... كشور شمع و پروانه هاي سالهاي دور خوش امديد نميدونم چي به استاد گفتيد كه اين طور مصمم گفتند حمايتتان ميكنند ولي اي كاش بياييد و بمانيد... اگر مانده بودند! ايران من اين نبود... بياييد و بمانيد

به به چه فالی! [لبخند] خیره ایشاالله.

صبا

من فقط دعا میکنم حالا که برگشتین و می خواین بمونین خدا بهتون صبر بده، بیشتر از صبری که سال ها تو غربت داشتین، اینجا لازمه، خیلی بیشتر. بعضی وقتا آدم چیزایی اینجا می بینه که دلش می خواد از ایران که سهله که از زمین بره!!

اگر ممکن درباره دلایل برگشت هم بنویسید.

سلام اقای دکتر خیرمقدم ...مبارکست خواجه هم که مژده ارامش و کامروایی دادند... با توکل به خداوند بزرگ ولطف حضرت حق و توانمندی های خودتان مشکلات حل خواهند شد ...هر قدر هم که انجا همه امکانات فراهم باشد باز هم وطن حکم مادر کمال الملک را دارد ـ با همه معایبش ـشاد و پیروز باشید

از سیاتل

با آرزوی موفقیت

سلاااااااااااااااااام

سلااااااااااااااااااااااااااااااام هم کشوری بزرگوار خیلی خیلی خوش اومدین قدمتون سر چشم رسیدنتون به خیر و خوشی انشاالله ایشالله نگاه خداوند سایه سار زندگیتون باشه هیچی بهتر از نیت خودتون برای خدمت نمی تونه به شما انرژی بده بعضی ها سهل انگاری میکنن؟ خوب بکنن..... بعضی ها بی مسئولیتن؟ خوب باشن..... بعضی ها رفتن و نیومدن؟ خوب نیان..... اونا در عوالمی غیر از بندگی دارن سیر میکنن.... عالم بندگی خودش اینقدر اکسیژن و انرژی داره که ما رو بر سر خیلی چیزا ثابت قدم نگه بداره. سلااااااااااااااااااااااااااااام هم دینی خوش اومدی سلااااااااااااااااااااااااااااام هم مذهبی خوش اومدی سلااااااااااااااااااااااااااااام هم آمالی خوش اومدی قدمتون سر چشم..................

سوما

دوستی دارم که از کودکی لندن زندگی می کند. گاهی می آید مشهد و به محل کارم سر میزند. از شاگردان استاد است، آن وقتها که در لندن سخنرانی میکردند. چند وقت پیش آمده بود مشهد. برایش خیلی چیزها عجیب بود. میگفت حاضر نیستم ایران زندگی کنم میدانید؟ درد مشترک نداشتیم و این درد بود... بگذریم... دعا میکنم روزهای باقی سفر برایتان پر از زیبایی باشد

پیمان

سلام،خوشحالم که برگشتین، این جامعه به افرادی مثل شما و همکاری همه نیاز داره خیلی هم زیاد