برای مرد ساندویچ فروش

هر شب که از اتوبوس که پیاده می‌شدم یک گاری روبرویم بود که ساندویچی سیار بود. هیچ وقت به طور جدی توجهم را جلب نکرده بود چون من اهل این جور غذاها نیستم و در مرکز شهر و اطراف دانشگاه تورنتو هم از این گاری‌ها زیاد پیدا می‌شوند. خیلی از فروشنده ها هم یونانی هستند. این گاری ها معمولا جای ثابتی دارند و یک شماره شناسایی و نام صاحبشان رویشان حک شده.

تا اینکه یک روز که بی‌توجه از کنارش رد می‌شدم دیدم دو نفر دارند حرف می‌رنند انگار که به زبان فارسی صحبت می‌کردند. یک لحظه برگشتم و نام روی گاری را خواندم نوشته بود MAJROOH گفتم حتما عرب هستند به ویژه که از میان کلمات نامفهومی که شنیدم تلفظ غلیظ حرف ح توجهم را جلب کرده بود. همینجور که به سمت خانه می‌رفتم ذهن بازیگوشم مشغول پردازش گفتار آن دو مرد بود و به این نتیجه رسیدم که داشتند فارسی را با لهجه‌ی دزفولی صحبت می‌کنند. از کشف خودم خوشحال شدم!

امروز اولین روز کاری ترم جدید بود بعد از سه هفته دوری از واترآباد. روز نسبتا شلوغی داشتم. شب که از اتوبوس پیاده شدم اندکی خواب آلود بودم. دیدم که از گاری خبری نیست. به جایش یک دسته گل بود با یک یادداشت به دو زبان فارسی و انگلیسی:

با کمال تاسف درگذشت نابهنگام مرحوم حاج عبدالخلیق مجروح را به اطلاع دوستان و آشنایان می‌رساند. مجلس ترحیم آن مرحوم...

مرگ می آید و همه‌ی ما را با خود می‌برد به همین سادگی

/ 6 نظر / 11 بازدید
غريب آشنا

به همین سادگی ... آيا به راستی مرگ پايان کبوتر نيست؟ و به همین سادگی ...

توپولو

شوخی سنگینی بود روزگار با ما کرد . . .

میم

...صحنه پیوسته به جاست ...

حسين

پير خرد يكنفس آسوده بود: خلوت فرموده بود كودك دل رفت و دو زانو نشست: مست مست گفت ترا فرصت تعليم هست؟ گفت هست گفت كه اي خسته ترين رهنورد سوخته و ساخته گرم وسرد بر رخت از گردش ايام گرد چيست برازنده بالاي مرد؟ گفت “ درد “ گفت چه بود اي همه دانندگي راسترين راستي زندگي؟ پير كه اسرار خرد خوانده بود سخت در انديشه فرو مانده بود ناگه از شاخه‌اي افتاد برگ گفت: “ مرگ “. “ هاشم جاويد “

بهشت دل

شعر زیبایی بود... بسیار زیبا

از سياتل

خبری در همشهری در باره شبهای شعر عاشورا ديدم و گفتم با شما درميان بگزارم http://hamshahrionline.ir/News/?id=18008 تجديد این خاطرات هم پیام آغازین محرم.