هجرت سوم

عهد کرده بودم تا قبل از بارش اولین باران چیزی از خودم ننویسم.چه زود آرزوی من برآورده شد؛ در پنجمین روز ورود به سرزمین برف.

اینجا بسیار زیباست به مراتب زیباتر از جنگلهای شمال با مردمی مهربان خوش سلیقه و غریب نواز. اگرچه انقدر ایرانی در اینجا هست که گاهی فراموش می‌کنی در کشوری بیگانه هستی. بسیاری از دوستان قدیمی را در اینجا پیدا کرده‌ام . هر روز یکی دو کشف تازه دارم! در همان روزهای اول به من یک اتاق در دانشکده دادند. خوشبختانه همانطور که دلم می‌خواست با داریوش هم اتاق شدم. تا بحال با دو مصری و یک چینی که هم رشته هستند دوست شده‌ام. در کلاس زبان هم با یک دختر ویتنامی و یک پسر کره‌ای آشنا شدم. اینجا حس می‌کنم به آسمان نزدیکترم شاید هم آسمان پایین تر آمده آنقدر که انگار در کنار من نشسته است.

و اما شرح مختصر سفر : شنبه ۱۱ سپتامبر ساعت ۵:۳۰ با  آلیتالیا به میلان رفتم که ۵ ساعت طول کشید. ساعت ۱۰:۳۰ به وقت میلان با پرواز آلیتالیا به تورنتو رفتم که ۵/۸ ساعت طول کشید. ساعت ۱:۳۰ به وقت تورنتو وارد این شهر شدم و پس از مقداری معطلی و گیجی با یک سواری ون به واترلو رفتم. آقایی اتریشی که بعدا معلوم شد استاد دانشگاه خودمان است در قسمت آخر سفر همراه و راهنمای من بود و بالاخره ساعت ۵ امین و مسعود دوستان مهربانم به استقبالم آمدند و حالا تا وقتی که جای ثابتی پیدا کنم با آنها هستم. ببخشید که تلگرافی می‌نویسم اینجا کی بوردها برچسب فارسی ندارند و پدر آدم در می‌آید تا چند کلمه تایپ کند!

 ۱۶ سپتامبر ۲۰۰۴

/ 3 نظر / 15 بازدید
میثاق

سلام استاد هم از نامتون هم از نوشتن شرح حالتون خیلی خوشحالم.بیشتر از اون برای بدست آوردن احترام که به قول بابام از خیلی چیزا مهم تر .بازم منتظر خبرای بعد هستیم خدا حافظ شما

حسن

سلام ميدونی ۱۱ سپتامبر به سرزمین کفر (!) سفر کردن یعنی چه. يه خورده مواظب باش

صنم

بروند بمیییرند ذکاااوتت عاااشق کرد بنازم دلبر خود را... رقیبان غافل ومارا ازان چشم وجبین هردم هزاران گونه پیغام است وحاجب در میان ابرو