پس زاهدان برای چه خلوت گزیده‌اند ؟!

اینان مگر ز رحمت محض آفریده‌اند؟!
کارام جان و انس دل و نور دیده‌اند

لطف آیتی است در حق اینان٬ و کبر و ناز
پیراهنی که بر قد ایشان بریده‌اند 

آید هنوزشان ز لب لعل، بوی شیر
شیرین لبان نه شیر که شکر مزیده‌اند  
 
پندارم آهوان تتار۱ند مشک ریز
لیکن به زیر سایه‌ی طوبی چریده‌اند

رضوان مگر سراچه‌ی فردوس برگشاد؟
کاین حوریان به ساحت دنیا خزیده‌اند !
 
 دست گدا به سیب زنخدان این گروه
نادر رسد که میوه ی اول رسیده‌اند ۲ 

عذر است هندوی بت سنگین۳ پرست را
بیچارگان مگر بت سیمین ندیده‌اند !

این لطف بین که با گل آدم سرشته‌اند
وین روح بین که در تن آدم دمیده‌اند

بر استوای قامتشان گویی ابروان
بالای سرو راست هلالی خمیده‌اند   

با قامت بلند صنوبرخرامشان
سرو بلند و کاج به شوخی چمیده‌اند 

ز ایشان توان به خون جگر یافتن مراد
کز کودکی به خون جگر پروریده‌اند

 با چابکان دلبر و شوخان دلفریب
بسیار درفتاده و اندک رهیده‌اند

هرگز جماعتی که شنیدند سر عشق
نشنیده‌ام که باز نصیحت شنیده‌اند 

گر شاهدان نه دنیی و دین می‌برند و عقل
پس زاهدان برای چه خلوت گزیده‌اند ؟!

سعدی شیرین سخن۴

--------------------

۱-تتار: تاتار در اینجا کنایه از ختن است که آهوهای آن مشک درست می‌کنند.

۲- زیبارویان و دلفریبان مثل میوه‌ی  نوبر گران قیمت و کمیاب هستند و نصیب انسان تهی دست نمی‌شوند.

۳- در اینجا سنگین یعنی از جنس سنگ. معنای این بیت: هندوهای بیچاره گناهی ندارند اگر بت سنگی را می‌پرستند چون زیبارویان ما را که به پرستش سزاوارترند ندیده‌اند.

۴- دمت گرم اوس سعدی! شعر عاشقانه یعنی این. از اول تا آخر شعر معلوم است که منظور شاعر چه بوده. در زمین می‌ماند و هیچ اصراری ندارد که به آسمان بپرد.

/ 7 نظر / 24 بازدید
«منتظر مسيح»

عارف از خنده مي در طمع خام افتاد عکس روي تو چو در آينه جام افتاد 1 اين همه نقش در آيينه اوهام افتاد حسن روي تو به يک جلوه که در آينه کرد 2 يک فروغ رخ ساقيست که در جام افتاد اين همه عکس مي و نقش نگارين که نمود 3 کز کجا سر غمش در دهن عام افتاد غيرت عشق زبان همه خاصان ببريد 4 اينم از عهد ازل حاصل فرجام افتاد من ز مسجد به خرابات نه خود افتادم 5 هر که در دايره گردش ايام افتاد چه کند کز پي دوران نرود چون پرگار 6 آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد در خم زلف تو آويخت دل از چاه زنخ 7 کار ما با رخ ساقي و لب جام افتاد آن شد اي خواجه که در صومعه بازم بيني 8 کان که شد کشته او نيک سرانجام افتاد زير شمشير غمش رقص کنان بايد رفت 9 اين گدا بين که چه شايسته انعام افتاد هر دمش با من دلسوخته لطفي دگر است 10 زين ميان حافظ دلسوخته بدنام افتاد صوفيان جمله حريفند و نظرباز ولي 11

«منتظر مسيح»

لطفآ مصراعها را جابه جا بخوان!!!

72تار

محمد سلام . يادته يه بار اون اوايل بهت گفتم اوس ممد ........اون روز از در اتاقت که اومدم تو اجازه گرفتم . محمد هميشگی نبودی . واسه خودمم عجيب غريب بود. اومدم گفتم : ايميلم رسيد ؟ گفتی : بله . حالا شما هم فعلا نمی خواد اينقدر صميمی شی ... ... حالا خوبه اوس سعديم شب بياد تو خوابت بهت بگه : حالا شما هم نمی خواد اينقدر صميمی شی ؟!!!.... پايدار باشی .... حاجی التماس دعای ويژه .

hooman

بسيار زيبا بود لذت بردم....ممنون

صنم

به به سعدی ندارم استاد خوشابه سعادتت[گل]محشر بود دوبیت اخرش اولتیماتوم بود دستت درد نکنه ممنون[گل] با چابکان وشوخان دلفریب بسیار در فتاده واندک رهیده اند

صنم

راستی دلبر تصویر مینیاتوری که گذاشتی زییییبااااست سماع میرقصه؟

صنم

زیر شمشیر غمش رقص کنان باید رفت کان که شد کشته ی او نیک سرانجام افتاد این شااااه بیت غزله