فیلم های عاشقانه

من فیلم های عاشقانه را دوست دارم. این را بیست سال قبل فهمیدم که سه بار برای دیدن فیلم روسری آبی به سینما رفتم، تنها فیلمی که ۳ بار برایش به سینما رفتم.

یا همین سه سال پیش که پروازی طولانی از تورنتو به سئول داشتم. از سر بیکاری و گرسنگی داشتم یک فیلم عاشقانه آرام می‌دیدم (نامه هایی به ژولیت). بعد یک دفعه گریه‌ام گرفت. همین جور مثل باران بهاری اشک می ریختم. ظاهراً وضعم به قدری رقت انگیز بود که مهمان دار بد اخلاق کره‌ای -که ساعتی قبل سرم غر زده بود- رفت و برایم غذای گیاهی آورد۱.

یا مثلا در سالهای اتوبوسی فیلم شکسپیر عاشق را بارها و بارها در اتوبوس می‌دیدم و دیالوگ هایش را تقریبا حفظ شده بودم ... 

از اتفاقات قابل ذکر این روزها، بلکه شب ها، تماشای فیلم نیمه شب در پاریس بود. فارغ از محتوای فیلم که مثل دیگر فیلم های وودی آلن رنگی از عشق و کمدی دارد و هیچ چیز سر جایش نیست، حاشیه‌های فیلم برای من بسیار جذاب بود. اینکه جیل، نویسنده بادپیما، سفر می کند به نود سال قبل و گروهی از هنرمندان بزرگ آن روزگار را می‌بیند، مثل پیکاسو، دالی، الیوت و همینگوی. هر جمله‌ای که از زبان همینگوی خارج می‌شد برای من درسی بود:

نویسنده ها رقیب هم هستند اگر می‌خواهی نویسنده باشی باید خودت را بهترین نویسنده دنیا بدانی.

تو اگر از مرگ بترسی هیچ وقت نویسنده‌ی خوبی نخواهی شد.

[خطاب به اسکات فیتزجرالد] تو یک نویسنده‌ای! تو وقت می‌خواهی که بنشینی و بنویسی اما همسرت وقتی برای تو باقی نمی‌گذارد ...

عشق راستین فرجه‌ می‌دهد تو را از مرگ. ریشه همه ترس ها عاشق نبودن است یا خوب عاشق نبودن که هر دو یکی است2. 

فعلا درگیر حاشیه های فیلم هستم. مطالعه درباره شخصیت های حقیقی فیلم. این فیلم هنوز در ذهن من ادامه دارد.

 

پی نوشت:

۱- دلیل آن گریه بی اختیار را وقتی فهمیدم که برای بار دوم فیلم را دیدم. مادربزرگ فیلم بسیار شبیه مادربزرگ من بود. بانویی قد بلند با صورتی کشیده و چشمهایی روشن. رحمت خدا بر او باد

2- I believe that love that is true and real creates a respite from death. All cowardice comes from not loving, or not loving well, which is the same thing

/ 4 نظر / 17 بازدید

من شکسپیر عاشق را خیلی دوست دارم. [لبخند]

shabestanekhiyal

سلام : شبستان خیال چهار ساله شد . منتظر حضور سبزتان هستم .[گل][لبخند]

صدف

در سایتی کامنتی با نام حمید دیدم که به نظرم جالب بود.. بی اختیار یاد شما افتادم..بد نیست بخوانیدش: منصور ضابطیان بر صفحه شخصیش این چنین نوشت: “‎‫این روزها دارم با خودم فکر می کنم که پانزده سال پیش که نخستین سفرهایم را شروع کردم بدون اینرنت و گوگل مپ و فیس بوک چطور می توانسته ام کارم را راه بیندازم .شکی نیست که امپراطوری اینترنت کار جهان را به سادگی کشانده است.اما من همیشه این سادگی را دوست ندارم.من گوگل مپ را از کار انداخته ام چون دوست ندارم به جا ی آنکه روبه رو را نگاه کنم چشم بدوزم به صفحه نورانی اسمارت فون.گوگل مپ و دیگر اپلیکیشن های سفر مرا در انزوایی فرو می برند که نمی خواهمش،دوستش ندارم…..آنها در یک رابطه یک سویه نظر مرا نمی پرسند،نظرخودشان را تحمیل می کنند…..من دوست دارم توی خیابانی پرت در برلین،جلوی پیرمردی را بگیرم و بپرسم اولین قهوه بعد از اتحاد را کجا خورده و آنجا را نشانم دهد تا بنشینم و قهوه ای بخورم ودر تجربه تاریخی اش سهیم باشم… من دوست دارم توی نایروبی از زنی سیاه پوست نشانی اولین جایی را بپرسم که

صدف

ادامه: ااز زنی سیاه پوست نشانی اولین جایی را بپرسم که می توانم یک لیوان آب نیشکر بخورم و برای فهماندن این پرسش به او مثل یک بازیگر زبردست بازی کنم……من دوست دارم از دختری پاریسی بپرسم در برگریزان پاییز کدام پارک عشقش برای همیشه او را ترک کرد؟این نشانی بی تردید مرا هم عاشق می کند واندوهگین…..من دوست دارم در استانبول از لابه لای پاسخ جوانی که به ترکی راهنمایی ام می کند واژه های سرزمینم را بربایم…..من دوست دارم وقتی از کسی نشانی می پرسم توی چشم هایش نگاه کنم و او بگوید دنبال من بیا و برویم با هم تا آستانه یک رفاقت… گوگل مپ این لذت های بزرگ سفر های کوچک را از من می گیرد.گوگل مپ سرراست ترین مسیر را نشانم می دهد بی آنکه بداند سرراست ترین مسیر همیشه بهترین مسیر نیست….‬‎”