سفرنامه: شهر سفید و آبی (۲)

یکی از بناهای بسیار دیدنی در بافت قدیم کبک که یکی از نمادهای این شهر بلکه قلب آن به شمار می‌رود ساختمانی است به نام: شاتو فرانتیا Le Chateau Frontenac  اینطور که یکی از کارمندان اطلاعات توریسم به من گفت ساخت این هتل در سال ۱۸۹۳ آغاز شده. از کلمه‌ی هتل تعجب کردید؟ بله عجب هتلی هم بود! ما هوس کردیم یک شب در این هتل بخوابیم٬ اما وقتی از هزینه‌ی آن باخبر شدیم به این نتیجه رسیدیم که ز دست دیده و دل هر دو فریاد و اصولا کارد بخوره تو این شکم اگه بخواد برای هردقیقه خوابیدن و خواب صد من یه غاز دیدن حداقل ۱ دلار پرداخت کنه! اما عجب هتلی بود!

در ابتدای خیابان سنت لویی هم ساختمانی بود که به سبک پارلمان کانادا -در اتاوا- ساخته شده بود. اسم این ساختمان هتل پارلمان بود. بنا به تجربه‌ی قبلی ما دیگر پایمان را توی این چاله نگذاشتیم.

 در اطراف این هتل محترم٬ مجسمه‌های زیادی کاشته بودند که تصویر چندتا از آنها تقدیم می‌شود.

 

 البته بد نیست جهت ثبت در تاریخ و آگاهی دوستانی که قصد سفر به مدینه‌ی کبک را دارند عرض کنم که در بافت قدیم٬ خیابان شیب داری هست به نام سن اوقصول (در تلفظ فرانسوی) که ما به آن سن اشکول می‌گفتیم. سر تا ته این خیابان پر از مسافرخانه و هتل است. در شماره‌ی ‌۱۹ این خیابان یک هاستل بزرگ است که فقط شبی بیست و چند دلار می‌گیرد و تازه اینترنت هم دارد. ما خیلی خوش شانس بودیم که در آن سرمای منهای سگ درجه توانستیم این کعبه‌ی امید را پیدا کنیم. وقتی آنجا رسیدیم ما هم مثل بقیه توی صف ایستادیم. همه‌ی مسافرها جوان و اهل دل بودند. عده‌ی زیادی از این جوانان عزیز خارجکی بودند. البته چندتا چینی هم آن وسط از دست در رفته بودند. نوبت به ما که رسید خواهر محترمی که پشت دخل بود پرسید شما اتاق رزرو کردید گفتیم نه. طرف را به پدر و پسر و مادر مقدس قسم دادیم که یک فکری برایمان بکند. اصلا فکر کند ما داداشهای خودشیم... گفت یک اتاق داریم که dorm است دو نفر هم تویش هستند گفتیم: حمام دارد؟ گفت لا! گفتیم: گلاب به روتون مزبله دارد؟ گفت: لا! گفتیم: این عمارت شما پارکینگ دارد؟ گفت لا... ما هم  یک چیزی نثار امواتش کردیم و رفتیم خدا را شکر فارسی بلد نبود!

بیت:

تو کز محنت دیگران بی غمی...
آخه نونت نبود.. آبت نبود... کبک رفتنت برای چی بود؟

/ 5 نظر / 65 بازدید
72tar

این هم جواب حافظ : ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده‌ایم از بد حادثه این جا به پناه آمده‌ایم ره رو منزل عشقیم و ز سرحد عدم تا به اقلیم وجود این همه راه آمده‌ایم سبزه خط تو دیدیم و ز بستان بهشت به طلبکاری این مهرگیاه آمده‌ایم با چنین گنج که شد خازن او روح امین به گدایی به در خانه شاه آمده‌ایم لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست که در این بحر کرم غرق گناه آمده‌ایم آبرو می‌رود ای ابر خطاپوش ببار که به دیوان عمل نامه سیاه آمده‌ایم حافظ این خرقه پشمینه مینداز که ما از پی قافله با آتش آه آمده‌ای

زائر حرم

نوشته های شما به ادم روح و جان دوباره ای می بخشد. این وصف حال خودم است : چرا تا شکفتم چرا تا تو را داغ بودم نگفتم چرا بی هوا سرد شد باد چرا از دهن حرف های من افتاد. در کرمان این شعر از اقای قیصر امین ور را خواندید که اخرش بود:ناگهان چقدر زود دیر میشود.حسن عاقبت شما را از خداوند خواهانم.

آسیه

توصیفات شما به قدری عالیست که آدم از خوندنش خسته نمی شه!ولی اون ور آب خوبیهاش خیلی خیلی بیشتر از بدی هاشه!خوش به حالتون

سيد محسن

به نام حضرت دوست ............. هميهش در سير و سفر باشيد و با کوله باری پر به سرزمين مادری خود برگرديد ............. در پناه حضرت دوست

سلیمه

سلام دوست عزيز. صبح زمستونيتون بخير. جزو کدوم دسته ای؟ بامعرفتا يا ...؟ منتظرم با حضورتون توی وبلاگم نشون بدی که جزو بامعرفتايی. موفق باشی. يا علی ...