پنج سالگی

سلام
بهشت دل امروز پنج سالش شده. دیگه باید کم کم بره مدرسه. یک کیف کوچولوی رنگی رنگی خریده و همه چیزهایی رو که دوست داره و نمی‌تونه ازشون جدا بشه رو ریخته توش. هنوز خوندن و نوشتن بلد نیست اما یه مداد می‌گیره دستش و کاغذ رو خط خطی می‌کنه. وقتی می‌پرسی داری چی‌کار می‌کنی می‌گه دارم داستان می‌نویسم گاهی هم می‌گه دارم شعر می‌گم!  
اوایلش همش گریه می‌کرد و نق می‌زد. بعد که بزرگتر شد فهمید که توی زندگی چیزای دیگه‌ای هم هست. یه روز بردنش بیرون، گردش ... درختا و  خیابونا رو بهش نشون دادند خیلی خوشش اومد. از اون موقع تا حالا دیگه یه جا بند نمی‌شه. دلش می‌گیره اگه یه جا بمونه. الان سه ساله که از خونه اومده بیرون داره دنبال یه تیکه کاغذ می‌گرده. به مادرش گفته هر وقت این تیکه کاغذ رو پیدا کرد بر می‌گرده و بهش کمک می‌کنه.

به روی خودش نمیاره اما خیلی نگران مادرشه. مادرش یه کم مریضه، تنهاست همسایه‌ها اذیتش می‌کنند. حالا که یه کم بزرگتر شده  فهمیده که اون تکه کاغذ نمی‌تونه مادرش رو خوب کنه. همه‌ی بچه‌ها دوست دارن وقتی بزرگ شدن خلبان بشن اما اون با خودش قرار گذاشته بره بنایی یاد بگیره ...

البته یه کم از بزرگ شدن بدش میاد، می‌ترسه... همه‌ی آدمهای دور و برش وقتی بزرگ می‌شن یه جور دیگه می‌شن. صبح میرن بیرون شب بر‌می‌گردن دیگه باهاش بازی نمی‌کنن، براش جایزه نمی‌خرن. حتی چند روز پیش فهمید که یکی از آدم بزرگا داره دروغ می‌گه! وای!  با خودش گفت الان دماغش دراز می‌شه، اما نشد؟!

 

آدم بزرگا همش دوست دارن بحث فسفی کنن (منظورش فلسفیه! تازه این کلمه رو یاد گرفته) بد اخلاقن،از همه‌چیز ایراد می‌گیرن درباره‌ی همه چیز هم حرف می‌زنن. اما اون دلش می‌خواد بره یه گوشه‌ی خلوت دفتر سفیدش رو باز کنه و خط خطی کنه. اگه ازش بپرسی داری چی‌کار می‌کنی می‌گه دارم داستان می‌نویسم گاهی هم می‌گه دارم شعر می‌گم!  

پنج سالگی بهشت دل

/ 23 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
همشهری

سلام از همشهریهای شما هستم. شما را از دوران دبیرستان(شب شعرهای دبیرستان شهید دستغیب و پرده نویسی های دم در مدرسه می شناسم). بعدها هم تو اهواز با شاگردهاتون دوست بودم و دورادور می دیدم که چقدر دوستتان دارند) (البته اینها مهم نیس):تولدوبلاگتون مبارک. گاهی بهتون سر می زنم و از مطالب وبلاگتون استفاده می برم. به جز تيکه های سفرنامه تون(!!!) بقيه مطالب را دوست دارم... نمی دونم این آقای دکتر فخارزاده چقدر به اون فخارزاده شب شعر عاشورا نزدیکه ولی امیدوارم... موفق باشيد.

احد ده بزرگی (فقيد)

سرش به نیزه به گل های چیده می ماند به فجر از افق خون دمیده می ماند یگانه بانوی پرچم به دوش عاشورا به نخل سبز ز ماتم تکیده می ماند میان خیمه ی آتش گرفته، طفل دلم به آهویی که ز مردم رمیده می ماند شب است گوش یتیمان ز ضربت سیلی به لاله های ز حنجر دریده می ماند رقیه طفل سه ساله که حوری حرم است به آن که رنج نود ساله دیده می ماند امام صادق حق پشت ناقه ی عریان به زیر یوغ چو ماه خمیده می ماند شوم فدای شهیدی که در کنار فرات به آفتاب به خون آرمیده می ماند هلال یک شبه ی من، ز چیست خونینی؟ نگاه تو به دل داغ دیده می ماند حکایت احد و اشک چشم خونینش به اختران ز گردون چکیده می ماند

سارا

سلام به استاد عزیز. تولد بهشت کوچولو مبارک

سارا

از باغ می برند چراغانی ات کنند تا کاج جشن های زمستانی ات کنند پوشانده اند صبح تورا ابرهای تار تنها به این بهانه که بارانی ات کنند یوسف،به این رها شدن از چاه دل مبند این بار می برند که زندانی ات کنند ای گل گمان مکن به شب جشن می روی شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند

بهشت دل

از دوستانی که ابراز محبت کردند ممنونم. ببخشید که زودتر نتوانستم تشکر کنم. عاشورا بود و زیبایی هایش.. و چند نکته: 1- آقای ده بزرگی فقید نیستند و به سلامتی سالم و سرزنده هستند. 2- در ِاین بهشت به روی همه ی کسانی که آسمان را دوست دارند باز است و مهم نیست که غریب باشند یا آشنا یا ناشناس. 3- اگر آدم مثل گدشته اش باشد که هنری نکرده خدا کند همه ی ما امروزمان از دیروزمان بهتر باشد 4- منظور من از مادر در این متنی که نوشتم... خدا همه ی شما را سلامت بدارد

غريب آشنا

نکته ظريفی بود اين مادر! همسايه ناخلف را چاره هست...چه چاره کنم موريانه بام و ديوار را ؟!

غريب آشنا

راستی شاعر اين شعر زيبا (از باغ می برند چراغانی ات کنند ...) کيست؟ سبکش به شعرهای ميزبان نزدیک است...

کويريات

آخی چه بهشت دل نازی! ايشالله که هميشه با چيزهای خوب سياه بشه کاغذهاش... از اون سياه ها که آدم دوست داره چندوقت يه بار بخوندشون

عادل

سلام محمد اقا.حال شما؟تولد بهشتتون مبارک.انشاالله هر سال بهشت تر از سال قبل بشه!مشتاق ديدار

فائزه

سلام ۵سالگی بهشت دلتون مبارک.(ببخشيد دير تبريک گفتم) اميدوارم بهشتتون با بزرگ شدنش چيزای بيشتری غير از داستان و شعر خط خطی کنه و همونطور که با بزرگ شدنش ياد ميگيره ،ياد هم بده به کوچکتر از خودش. فکر ميکنم وقتشه که بهشتتون کمی هم جبر و رياضيات و برقيات خط خطی کنه . موفق باشيد.