سفر به دیگر سو

جاده آدم را وسوسه می کند به تند رفتن. خاصه وقتی که مشتاق رسیدن به مقصد باشی و محتاج تماشای پاییز رنگ آمیز و تلاوت آیات هزار رنگ خداوند که دلبرانه در برابر چشمانت ایستاده اند.

 اما این بار چیزی مرا می کشاند به حاشیه ی جاده، به آرام راندن، به تامل، به سکوت. کمی که گذشت فهمیدم تاثیر آهنگ و آوازی است که به آن گوش می دهم:

این بار من یکبارگی در عاشقی پیچیده ام

در دیده من اندر آ وز چشم من بنگر مرا

زیرا برون از دیده ها منزل گهی بگزیده ام

شهرام ناظری این آلبوم را به مناسبت سال مولانا خوانده است. او تنها خواننده ایست که مولانا را مولاناوار روایت می کند. تجربه تازه و عمیقی است. و چه غوغایی می کند وقتی به غزل سوم می رسد

تلخی نکند شیرین ذقنم /  خالی نکند از می دهنم

در ادامه سفر، آفتاب بود. آفتاب برای ما که عادت کرده ایم به آسمان گرفته و مه آلود یک اتفاق است. اتفاقی که باید به احترامش برخاست و از خانه بیرون رفت. دلم کشید بوده زیر آفتاب بخوابم و  زیاد به یاد سهراب می افتادم که اتاق آبی اش همسفر ما بود، به یاد وقتی که روی قایقی خوابیده بود و موج ها او را بردند:

روی دریاچه آرام " نگین " ، قایقی گل می برد

و بعد گوزنهای شمالی را دیدیم که با وقار بودند و هیبتی را که شاخهای بلندشان به آنها بخشیده بود.

و پدر و مادر دو چرخه سواری که بچه های دوقلویشان را در گاری گذاشته بودند و به دنبال خود می کشیدند... و یادمان باشد:

زندگی رسم خوشایندی است... 
 زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود ...
 زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد ...

هر کجا هستم باشم
 آسمان مال من است
 پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است 
 

چه اهمیت دارد
 گاه اگر می رویند
قارچ های غربت ؟

/ 8 نظر / 25 بازدید
زهرا

یاد سهراپ سپهری[گل] و سادگی و صدای پای آبش که چندین بار تکرارش کردم ولی هنوزم دوسش دارم یکی از دوستان کاست مستانه ، افتخاری، بهم سال ها پیش هدیه داده بود. من دوسش داشتم. این آهنگ داشت...نمی دونم قلندروار خونده یا نه؟ ... در هر سه دنیا

هیچکس

جاده از دور صدا میزند آهسته قدمهای تو را...یک نفر باز صدا زد سهراب...کفشهایم کو؟چقدر نوجوانی و جوانی کردیم با سهراب سپهری.چه لذتی داشت خلسه ی شعرهایش.و کاستهای شهرام ناظری که هر کجا که دلمان تپید شنیدیمش و چه شوری به پا می کرد در دلمان./افسوس که تمام فعلها ماضی است.خوش به حال شما که در حوضچه ی اکنون آبتنی می کنید. :)

هیچکس

راستی یادم هست زندگی رسم خوشایندی است و هر کجا هستم باشم....

باد صبا

سلام نمی دانم به دلیل چه مشکلاتی نمیشه توی یادداشت آخر چیزی نوشت. من هم اینجا می نویسم. (با اجازه) شماره یک که خیلی باحال بود. چقدر اونجا خفقانه! یه بنده خدایی توی فرانسه یه نوشته توی وبلاگش نوشته بود که رفته بودن فرانسه تظاهرات (همین تظاهرات اخیر در مورد سن بازنشستگی) می گفت اینقدر خندیدیم و شاد شدیم که نگوو. یاد مهرورزی های ژارسال افتادم. شماره 2 هم خیلی باحال بود.

باد صبا

شماره سه جالب بود. اما شماره 4 واقعا حیرت آور بود. توی این سن اینقدر فعالند. واقعا ما شا الله. البته خودم هنوز علاقه به چوپانی بعئد از نود سالگی از سرم نپریده ولی اینا دیگه خیلی کارشون درسته. آدم یاد سخن آخر ابو ریحان میفته. شماره های شش و هفت هم جالب بودند. فکر کنم منظورتون از مسلمانترند افغانی ها انسان ترند بود نه؟ البته خوب و بهد همه جا هست. موفق باشید و به امید فردایی بهتر

صنم

اره گفتی چه حال روحانی میداد به فضای 60 متری قفس خوشبختیمون...

صنم

سلام دوست جووونم من برگشتم تو خوبی؟ از حرف اخرم دلگیری؟[خجالت]

سارا

نوشته هاتون خیلی خوبن